نامه یکم
به وصال
هفته دوم جنگ است. اینترنت قطع شده و من بعد از سالها تمبر و پاکتنامه خریدهام تا برایت بنویسم. در شهری زندگی میکنم که مردمانش یاد گرفتهاند بعضی چیزها را آهستهتر بگویند، بعضی را اصلا نگویند و بعضی چیزها را فقط در غذاها، در سکوت بین کلمات و در دلهایشان نگاه دارند تا زمانی که درد، از توان خارج شود. آن وقت است که دستهاشان مشت میشود و حنجرههاشان، فریاد.
در روزگاری که شکاف بین مردمان زیاد شده، جنگ فقط ساختمانها را خراب نمیکند. بین آدمها هم دیوار میکشد. بین دوستها. بین خانوادهها. بین کسانی که سالها کنار هم زندگی کردهاند.
همه خستهاند، همه زخمیاند و زخم، آدمی را بیرحم میکند.
هر کس فکر میکند درد خودش واقعیتر است.
حقیقت خودش کاملتر، رنج خودش عمیقتر.
ما شبیه جزیرههای پراکندهای شدهایم و در این پراکندگی، من بین جزایر دائما در حرکتم.
این روزها زیاد به دیدن مادر دوستم میروم. آلزایمر دارد. کنارش مینشینم و خاطرات را از گوشه ذهنش بیرون میکشم.
چند وقت پیش، بعد از دیدارش، بی هیچ مسیر مشخصی ساعتهای طولانی پیاده راه رفتم... دلم گرفته بود... نه فقط برای او.
برای همه چیز دلم گرفته بود.
برای کشوری که گاهی حس میکنم حافظهاش را از دست میدهد.
برای آدمهایی که دیگر زبان هم را نمیفهمند.
برای دوستیهایی که زیر بار اختلافها تکهتکه شدند.
میترسم گاهی.
میترسم ما هم شبیه او شویم.
اسم هم را فراموش کنیم. رنج هم را فراموش کنیم. آغوش هم را فراموش کنیم.
ذهنم پراکنده است... ببخش.
از من دستور پخت یک خورش ایرانی را خواستی و من این روزها فقط به قرمهسبزی فکر می کنم. عجیب است، نه؟ راستش را بخواهی قرمهسبزی، تنها غذایی ست که نه درست میکنم و نه دوستش دارم. هیچوقت نفهمیدم چرا همه انقدر عاشقشاند. بوی شنبلیله همیشه برایم کمی سنگین بوده و آن لیمو عمانی ته خورش، بیشتر دلم را گرفته تا خوشحالم کند.
به قرمهسبزی فکر می کنم، نه فقط بعنوان یک غذا، بلکه به عنوان شکلی از فکر کردن. چیزی که در زمانه عجله، هنوز به صبوری، به تامل، به توجه، به نسبتی از آهستگی نیاز دارد.
ما در دورهای زندگی می کنیم که همه چیز می خواهد زود آماده شود. حرفها، قضاوتها، پاسخها. قرمهسبزی از آن دست غذاهایی است که با عجله خراب می شود. ما هم چنین زمانی را کم داریم، جایی برای جا افتادن.
میدانستی محبوبترین غذای این سرزمین از چیزهایی ساخته شده که هیچ سنخیتی با هم ندارند؟ جعفری، گشنیز، تره، شنبلیله، لوبیا چیتی، گوشت، لیمو عمانی.
اگر یکی بخواهد همه چیز را شبیه خودش کند، غذا خراب میشود.
شنبلیله زیاد، تلخ میکند.
تره اگر تنها باشد، مزهاش کافی نیست.
جعفری خالی در قرمهسبزی بیمعناست.
لوبیا سفت است. گوشت دیرپز.
و با این همه هیچ کدام مامور حذف دیگری نیستند.
فقط کنار هم میمانند. از تیزیِ خودشان کم میکنند.
شاید راهِ کنار هم زیستن همین باشد.
شاید نجات، از پیروز شدن یک طعم نیاید. از جا افتادنِ همهی طعمها کنار هم باشد.
فقط ماندن کنار هم. به آن اندازه که مزهها به جنگ هم نروند.
دستور پخت ساده است :
اول سبزیها را خرد کن. سبزی مثل اندوه است... اگر یکتکه بماند، راحت بلعیده نمیشود. باید خردش کرد، تا جایی که هضمش راحت شود. زیر ماهیتابه را روشن و شعله را کم و سبزیها را با حوصله سرخ کن. شعله کم، همان کاری را میکند که زمان، با فکرها و باورهایت می کند. عطر تندشان را کم میکند. باید مدتی طولانی با آنها بمانی تا معلوم شود که واقعا چه میخواهند بگویند. ساختن بعضی چیزها صبوری میخواهد و تمرین. مثل اعتماد. مثل دوستی. مثل آموختن.
سبزی را با گوشت جدا تفت داده شده با پیاز و لوبیا قاطی کن و در قابلمه بریز. آب را اضافه کن.
لیمو عمانیها را سوراخ کن. تلخی، اگر راهی برای بیرون آمدن نداشته باشد، همه چیز را زهر میکند.
بگذار خورش آرام بجوشد. گه گاهی کف روی خورش را بگیر. نمک را آخر اضافه کن... به قد کفایت...
صدای پدافندها شروع شده. آسمان پر از ستارههای رنگی ست. دیگر میتوانم از صداها، فرق پدافند و پهباد و موشک و بمب را تشخیص دهم... در هیچ جای تصوراتم نمیگنجید که روزی از زندگیام، تشخیص تفاوت این صداها، چیدن کوله بقا، چسب زدن به پنجره ها، همکاری به عنوان نیروی داوطلب در بیمارستان سر کوچه بخشی از زیست روزانهام شود.
اگر روزی این نامه را خواندی و من دیگر نبودم، قورمهسبزی بپز.
نه برای یاد من.
برای به خاطر سپردن اینکه زندگی از چیزهای کوچک ساخته شده.
از بخار برنج.
از دستی که سبزی پاک میکند.
از عشقی که تو را بزرگتر کرده.
از لبخندی که روی صورتت می نشیند وقتی دوستی عزیز بعد از هر بمباران، پیام میدهد که: "خوبی؟"
زندگی احتمالاً هیچ وقت کامل نمیشود. زمان چیزهای زیادی را با خودش میبرد. حافظه کمرنگ میشود. بعضی وقتها ترس در تنت مینشیند.
اما هنوز میشود زیست.
میشود آموخت.
میشود دوست داشت.
میشود کنار هم ماند.
حتی وقتی تا این اندازه شبیه هم نیستیم.
...
...
صداها قطع شد...
وقت آن است که بشقابهایت را بچینی، برنجت را بکشی و خورش را در زیباترین ظرفی که داری بریزی.
شاید تنها راه نجات ما، همین نشستن کنار هم و خوردن قرمهسبزی باشد. چون وقتی بالاخره آماده شد، نمی گویی چقدر طول کشید. فقط می فهمی که ارزشش را داشت. درست مثل زندگی.