نگـاه · نامه‌هایی دور از هیاهو نامه دوم

نامه دوم

به افرا

Afra عزیزم،

 تاز‌گی‌ها هفت سالت شده. با اینکه نزدیک به یک‌سال است سواد خواندن و نوشتن داری، از این نامه فقط میتوانی اسم خودت را بخوانی. آن بالا. به انگلیسی. 

حتما این نامه را مادرت برایت می‌خواند. من و الهام در سال‌های ‍پیش از بودن تو در این سیاره، برای هم نامه‌های زیادی پست کرده‌ایم. این پانزده‌‌سال دوری را نه با «ویدیوکال» که با کلمات تاب آورده‌ایم. آدم در نامه وقت دارد برای کسی که دوستش دارد با کلمات جادو کند. مهمانی کوچکی ترتیب بدهد تا بخش خوشایندی از زمان را حبس کند.

من اولین نامه‌ی زندگی‌ام را وقتی نوشتم که درست همسن تو بودم. سی‌ سال پیش، در هفت‌سالگی. آن موقع در شهرک کوچکی نزدیک تهران به دبستان می‌رفتم. همان کلاس اول، اولین نامه‌ام را‌ برای دایی‌ام نوشتم و موقع انداختن پاکت در صندوق زرد سر کوچه‌مان فکر میکردم حالا دیگر برای خودم کسی هستم و تمام است. دایی پلیس راهنمایی و رانندگی بود. مراقب بود ماشین‌ها هم را زیر نگیرند و آدم‌ها با هم دعوا نکنند. من عاشق دایی و یونیفورمش بودم. نامه‌های‌مان به هم سال‌ها ادامه پیدا کرد. تا وقتی که نوجوان شدم. عاشق شدم و زبان نامه‌ها و صاحب‌هایشان تغییر کرد. آن سال‌ها نامه‌ها را روی برگه‌‌ی امتحانی با سربرگ آبی می‌نوشتم و تا بخواهی وراجی‌های بی‌سر و ته می‌کردم. «وراجی.» برای نوشتن به تو بهتر است چه کلماتی انتخاب کنم؟ کجای این نامه ممکن است الهام را قطع کنی و بپرسی: «این کلمه یعنی چی؟»

اصرار دارم به فارسی بنویسم. اصرار دارم تو فارسی من را بفهمی. دیگر رویم نمی‌شود بگویم «فارسی را خوب بخوانی.» هرچه باشد، ایران کشور اول تو نیست. فارسی هم زبان اول تو نیست. خودت یک‌بار به الهام گفته بودی چرا وقتی میشود بگویم «رینگ» اصرار داری بگویم «انگشتر؟» تو راست می‌گویی. من ولی اصرار دارم. فقط اگر اصرارم بیخود باشد و حوصله‌ات سر رفت چی؟ اگر این کلمات، قلمبه سلمبه به نظر بیایند و تو یک‌هو نامه و من و مادرت را ول کنی و بروی پی بازی چی؟ اصلا این نامه و من و کل جغرافیای ایران کجای دنیای یک دختربچه‌ی هفت‌ساله‌ در جزیره‌ی شمالی نیوزیلند جا می‌گیریم؟

تو در این هفت‌سال یک‌بار ایران را دیده‌ای. طعمی که خیلی از بچه‌های نسل دوم مهاجر ایرانی شاید هنوز نچشیده باشند. پس نباید زیادی شلوغش کنم. نباید اینقدر غر بزنم. باید از خدایم باشد که تو از حیاط خانه مامان «تصویر» توی سرت داری و محمد پسر سرایدار ساختمان نزدیک‌ترین دوستت در ایران است. 

شبیه تو در این سیاره‌ صدها هزار کودک دیگر پیدا می‌شود. بچه‌هایی که مادر و پدرهایشان همسن و سال من هستند و روزی در جوانی ایران را ترک کردند. بعضی‌ها هیچ‌وقت نتوانستند برگردند. هرکدام به دلیلی. دلایلی که مهم‌ترینش را تو با آن ذهن نو و تازه‌ات میدانی. چندماه پیش به دوست هندی‌ات گفته بودی، «در ایران یک آدم خیلی بداخلاق زندگی می‌کند که آدم‌ها را اذیت می‌کند. مردم غمگینند.» هرچقدر هم مادر و پدرت تلاش کنند تو را از تلخی‌ها دور نگه دارند، تو این راز اصلی را می‌دانی. و این برای من جالب و حتی امیدوارکننده‌ است. منی که خودم آن طرف سیاره‌ زندگی میکنم، مدام دنبال نشانه‌هایی از ربط تو به ایران می‌گردم. تو آنجایی، من اینجا، و ایران یک‌جایی بین ما. بزرگ‌تر که شدی اسم رشته کوه‌ها و رودخانه‌های ایران برایت جالب خواهند بود؟ پس‌فردا روزی که نوجوان بشوی اصلا سراغ شعر فارسی می‌روی که «بیا بیا که مرا با تو ماجرایی هست»؟ 

به بهانه‌ی این نامه، تو اولین نفری هستی که این اعتراف را می‌شنوی. تراپیست فرانسوی‌ام بالاخره آب پاکی را ریخت روی دستم. همین تازگی‌ها. گفت می‌داند چرا اینقدر از بچه‌‌دار شدن فرار می‌کنم. که مشکلم کار و مشغله و سفر نیست. این‌ها بهانه‌اند. میگوید تو میترسی نهال انسان جدیدی را در فرانسه بکاری و بعد با چشم‌های خودت ایرانی «نشدنش» را ببینی. میترسی آن نهال ایرانی - فرانسوی که بخشی از توست، با ذهن و زبان غیرایرانی و غیرفارسی ادامه پیدا کند. برای منی که پانزده‌سال است از ایران رفته‌ام، سفرهای زیادی کرده‌ام و خیلی زود عاشق فرهنگ‌های دیگر می‌شوم، این کشف به نوبه‌ی خودش عجیب و البته کمی غم‌انگیز است. «ایرانی نشدن.» ایرانی بودن چقدرش «اندازه» است؟ 

افرا، درخت کوچک، سال‌های کودکی‌‌ام در ایران، مادرت اولین کسی بود که چشم من را به دیدن شگفتی درخت‌ها باز کرد. عادتم داد حیرت کنم. هربار تازه ببینم‌شان. الهام از همان نوجوانی با درخت‌ها جور دیگری‌ بود. شاید هم همین باعث شد مثل من نترسد و «بتواند» و دختری را به این دنیا بیاورد. دختر و درخت. جادوی فارسی را ببین. یک دختر توی خودش تمام حروف درخت را دارد. مادرت نترسید درخت کوچکش را آن سوی سیاره‌مان بکارد. توانست نگران مرز نباشد. از ترکیب زبان‌ها هراسی به دلش نیاید. مادرت توانست به خود خود زمین و بخشندگی‌اش اعتماد کند. 

من‌هم بجایش آرزوهای کوچکی را با خودم حمل میکنم. به کوچکی این که تو، روزی که افرای جوانی شدی، این نامه را خودت بخوانی. معنای همه‌ی کلمه‌ها را بلد باشی و بتوانی جواب نامه را برایم بنویسی. غلط غلوط هم باشد، اهمیت چندانی ندارد. هرچه باشد من آن روز حظ میکنم، از تو و از شنیدن این قند فارسی که از دست و زبان تو جاری می‌شود.

 

خاله افسانه 

پاریس، ۲۸ ماه مه ۲۰۲۶

نویسنده افسانه سالاری
خطاب به به افرا
تاریخ ۱۳ تیر ۱۴۰۵