نامه دهم
به زهرا خانم
زهرا خانم سلام، امیدوارم حال شما خوب باشد.
زهرا خانم، یک سال و هشت ماه است که هر روز در افکار من حضور دارید در حالی که خودتان بیخبرید. با اطلاع به اینکه شما اینستا ندارید و احتمال دسترسیتان به این نامه خیلی پایین است، تصمیم گرفتم دردِدلم را بنویسم.
زهرا خانم از شما گله دارم. خاکسپاری را یادتان هست؟ میدانید این ماجرا برای ما چطور شروع شد؟ اواسط پاییز بود، خواهرم «ب» تازه بچههایش را در مدرسه ثبتنام کرده بود و خواهرم «ع» با اشتیاق اسمش را در یک کلاس ورزش در باشگاه انقلاب نوشته بود. من بعد از سالها انتظار در شرفِ خریدن یک خانه بودم، خانهای که به قول مامان سه در چهار نباشد و هر وقت از تهران میآید تشکش را «مثل ایلیاتی ها» وسط سالن نیندازیم. صبح یک روز معمولی، در حالی که از دلشورهی پول خواب و خوراک نداشتم، و طبق معمول همیشه که دردهایم را اول از همه باید به مامان میگفتم، زنگ زدم به او در تهران. اما بابا برداشت. گفت مادرت سردرد گرفته و خوابیده. مامان هیچوقت نمیخوابید. تلفنش را هیچوقت کس دیگری برنمیداشت. مامان همیشه حضور داشت، یا خودش، یا غذاهایش، یا کادوهایش. به قول کتاب محبوبم، «مینشینی شام بخوری که ناگهان زندگی به شکلی که میشناختی در یک چشم بهمزدن تمام میشود.»
سرتان را درد نمیآورم زهرا خانم. خیلی از این حرفها اصلاً در این نامه هم نمیگنجد. مثلاً اینکه ما با مامان باحالترین رابطهی دنیا را داشتیم که دود شد و رفت. تلفنهایمان پر از پیغام جوک یا به قول خودش «شِر و وِر» بود. برای هر کداممان نفری یک اسم خندهدار گذاشته بود و به ندرت ما را به اسم خودمان صدا میزد. من و مامان با هم خیلی خوب بودیم چون اصلاً شبیه هم نبودیم. من از کودکی پر از دلهره، کابوس و افکار خزعبل بودم، و مامان با صلابتترین عنصر زندگیم بود. من از نشاط بیوقفهی او تغذیه میکردم و او از کمک به رشد من - و خواهرانم - عجیب لذت میبرد. در نتیجه بدون اینکه هر شب به وقت خودم - که میشد صبح تهران - با او حرف بزنم، روزگارم نمیچرخید. گوشی را برمیداشت، میگفت «سلام دخترم!» میگفتم چطوری اَفی؟؟ از عمیقترین نقطهی گلویش میگفت «الحمدلله!» همیشه برایم سوال بود که در این زندگی چه میبیند که با همهی مشکلاتی که داشتیم - که زیاد هم بودند - میتواند این طور قانع باشد. اَفی پرتحرّک و کمغذا بود. با نشستن مشکل داشت، معروف بود که سر میز غذا هم نمینشیند. با خوابیدن و شلوول بودن که ابداً میانهای نداشت. اعصابش خرد میشد! پتو را از روی ما میکشید کنار و پنجرهها را باز میکرد تا بدنمان از هوای سرد «حال بیاید». میگفت «یک یا علی بگو، پاشو دو تا حرکت ورزشی کن!» و یکی از پاهای بسیار منعطفش را تا بالای سرش میآورد، بعد بلند بلند میخندید و صبر میکرد تو همان کار را تکرار کنی. میگفت «خیالت راحت! آدم همهی کمبود خوابهایش را در سال اولِ بعد از مرگ جبران میکند.» بلند که میشدی میدیدی دو تا خورشت را همان صبح بار گذاشته، یک یخ در بهشت پر از بادام و گل سرخ هم پخته، یک سر بانک هم رفته، ماشین را هم شسته، و دارد با آرامش چای استکانیاش را با یک نصفهی خرما میخورد. بعد نوبت تلفنهایش بود، از همه احوالپرسی میکرد. اهل معاشرت بود و عاشق کوچه بازار. خانواده میگفتند «مامانت کوچهی خونش افتاده و باز زده بیرون!» مزاح میکردند، به جای فشار خون... میگفتند کوچهی خون. متوجهید که؟ بچه که بودم مرا برد امتحان هوش بدهم برای اول دبستان. پرسیدند بزرگ شدی میخواهی چهکاره شوی؟ گفتم «وِل و وِیلون، عین مامانم» خندیدند و مرا رد کردند، فکر کردند خنگم. ولی به نظر من شغل اَفی جالبترین شغل دنیا بود. داستاننویسی و فیلمسازی را در واقع او به جانم انداخت. عاشق مردم بود و برعکسِ منِ گوشهگیر، با شجاعت پایش را میگذاشت وسط زندگیشان. بهش میگفتم اَفی ول کن، چقدر برای دیگران زندگی میکنی؟ معترضانه میگفت «پس مَرام چی میشه؟!» و من غش میکردم از خنده. البته او جدی بود. برای خودش شخصیتی داشت. سوار تاکسی که میشد سلام میکرد، اگر طرف جوابش را نمیداد بلندتر میگفت «گفتم سلام!» و تا جوابش را از راننده نمیگرفت ول کن نبود. یک روز در میان یا تجریش بود یا بازار، با همه گپ میزد، داستان زندگی همه را بلد بود و برای همه چند دست کادو برده بود. دهها جهاز و وثیقه برای مردم جور کردهبود. زهرا خانم، از این طریق بود که ما با شما آشنا شدیم، سالهای سال پیش. ولی من دیگر تهران نبودم، شما را هم یادم نبود، تا یک سال و هشتماه و خردهای پیش در بیمارستان. مغزم از کار افتاده بود، چشمانم تار شده بود، نمیتوانستم بفهمم کی هستید و چرا تسلیت میگویید. من و «ب» صبح همان روز بعد از پروازی طاقتفرسا رسیده بودیم تهران. اما چه رسیدنی؟ دیر رسیدیم. عمل سادهای که قرار بود دو روزه جواب دهد هرگز جواب نداد: «می نشینی شام بخوری که ناگهان زندگی به شکلی که میشناختی در یک چشم بهمزدن تمام میشود.»
زهرا خانم خاکسپاری را یادتان می آید؟ صبح سردترین روز پاییزی عمرم در بهشت زهرا، صبحی که بخار دهان در هوا یخ میزد. شش دنگ حواسم به «ع» بود که فشار عصبی کار دستش ندهد. به بابا هم یک مشت آلپرازولام داده بودم تا نفهمد دور و برش چه داستانی در جریان است. نشسته بودیم منتظر «اَفی»، مردم دسته دسته وارد سالن عروجیان میشدند و مویه میکردند. بابا من را نشانده بود کنار دستش و فقط میخواست من از خانهای که قرار بود بخریم برایش بگویم. محتاج امید بود. اصرار داشت نقشه را برایش توضیح بدهم و چشمانش را بسته بود تا پلان خانه را تصور کند. ببخشید زهرا خانم، خیلی طولانی شد! دلم گرفته. خلاصه اَفی را آوردند بیرون، پیچیده در ترمهی زیبای خودش. قبل از اینکه بتوانم بهش نزدیک شوم، فامیل ریختند دور و برش و در سمتی دیگر حال «ع» بهم ریخت. در حال کمک به «ع» بودم که تندی برایش نماز خواندند و بلند کردند بردندش. رفتیم به قطعه. آنقدر آشنا آمده بود گیج بودم. دور خودم میچرخیدم تا جهتم را پیدا کنم که تَلّ خاک را دیدم. بابا که دیگر قرصها حسابی به جانش نشسته بود ایستاده بود رویش. با صدایی کشدار گفت «آخه چطور ممکنه؟» بعد زل زد به قبر خالی و عمیق، همان که قرار بود متعلق به مادربزرگم باشد، همان مادربزرگی که اَفی روزانه برایش سوپ و شیر برنج میپخت که جان بگیرد. حالا آن مادربزرگ، بی خبر، در خانه نشسته بود تلویزیون میدید و اَفی بی صدا رفته بود.
زهرا خانم... من یکهو به خودم آمدم و دیدم اَفیِ پیچیده در پارچهی سفید را گذاشتند روی زمین کنار ما. «ب» و «ع» افتادند رویش. اما من نتوانستم. باورم نمیشد. شروع کردم پیکر را لمس کردن، بلند گفتم «مامانی، مگه میشه؟» مدرک لازم داشتم تا باور کنم. لمسش کردم، اما چیزی دستگیرم نشد. آمدم بروم سراغ صورتش، دیدم یک خانمی افتاده روی بالاتنهاش و های های گریه میکند. ناچار رفتم سراغ پاهایش، بیشتر لمس کردم. تا اینکه رسیدم به انگشتان بلند و کشیدهی پاهایش. خودش بود. پاهای اَفی بود. قلبم مثل یک کیسه فریزر پر از آب که دم عید تویش ماهی قرمز میفروشند در سینه باد کرد و سرم داغ شد. با عقل ناقصی که برایم مانده بود به خودم گفتم «درست خداحافظی کن!» آمدم بروم سراغ سرش که آن را در آغوش بگیرم. اما آن خانم هنوز افتاده بود روی بالاتنه. زهرا خانم، شما، افتاده بودید روی مامان! شما مدتی طولانی - یا در حافظهی من اینطور به نظر میآید - افتاده بودید روی مامان. مردی داد میزد و از ما میخواست کنار برویم تا پیکر را بردارد. کمی هلت دادم، زهرا خانم! تکان نخوردی. دوباره هلت دادم، زهرا خانم، و شما بیشتر چسبیدی و بلندتر گریه کردی... به هر ترتیبی که بود مردم «ب» و «ع» و شما و من را جمع و جور کردند و پیکر را برداشتند. و من هیچ وقت نتوانستم سر اَفی را در آغوش بگیرم.
زهرا خانم. من یک سال و هشت ماه است که شما را مقصّر غم فَزایندهام میدانم. مغزم میگوید اگر آن خداحافظی را درست به انجام رسانده بودم الان حالم خیلی بهتر بود. البته واقعیّت اینست که من نمیدانم که این منطق حقیقت داشته باشد، اما قدرت رد کردنش را هم ندارم، چون در آن صورت مغزم دیگر کسی را ندارد که مقصر بداند. پس احتمالاً به ناچار میافتد به جان اشتباهات خودم، کارهایی که برایش نکردم، سالهایی که کنارش نبودم، قهقهههایی که با او نزدم. آخر میدانید؟ من جهانی را با رفتن او از دست دادم، جهانی رنگی، امیدوار و به قول خودش «با طمأنینه». جهانی که خدا داشت. هرچه سعی میکنم بعد از رفتنش کمی مثل او باشم، مثل او مدام «دل قویدار» بگویم، مثل او در قرمهسبزی گوجه فرنگی ریز شده بریزم که «شبیه باغچهای گلدار شود»، و مثل او بیترس پایم را بگذارم وسط طوفان زندگی، نمیشود. زهرا خانم، شما یکی از آن آدمهایی بودید که اَفی خیلی به فکرش بود، و این من را آرامتر میکند. پس تنها کاری که از منِ به گِل نشسته برمیآید اینست که تصور کنم که در آن لحظات، به جای من، سر و صورت او را برای این زندگی شرافتمندانه که طولش کوتاه بود اما عرضش به غایت پهن، حسابی بوسیدهاید. امیدوارم اینطور بودهباشد.
زهرا خانم زندگی خیلی عجیب است. درِ دلم را باز کردم چون درد از آن لبریز است. زهرا خانم اگر این نامه به هر طریقی به دست شما رسید بدانید که پس از نوشتنش کمتر از قبل از شما دلگیرم. انگار مقداری سبکتر شدم. بچهها و نوهها را ببوسید.
قربان شما،
آزاده