نگـاه · نامه‌هایی دور از هیاهو نامه نهم

نامه نهم

به آقای نویسنده

آقای نویسنده‌ی عزیزم،

سلام،

از بیشتر از یک سال پیش که اسکایپ بسته شد، دیگر هیچ راهی برای ارتباط با شما برایم نماند، جز نوشتن نامه. ای کاش مایکروسافت می‌دانست که در آپارتمانی در طبقه‌ی پنجم یک ساختمان قدیمی در شمال غرب پاریس، پنج ایستگاه اتوبوس بعد از آخرین ایستگاه مترو، نویسنده‌ای زندگی می‌کند که از میان تمام راه‌های ارتباطی، فقط اسکایپ را انتخاب کرده. البته شاید شما از بسته شدنش خوشحال هم شده باشید؛ کمک ناخواسته‌ای بود به ارتقای انزوای خودخواسته‌تان در میان آن شهر شلوغ.

آخرین باری که به پاریس برگشتم، آمدم تا دم در همان ساختمان. کد در ورودی را هنوز یادم بود و خوشبختانه عوض نشده بود. وارد محوطه شدم، ولی پای پله‌های مارپیچی که سال‌ها قبل، پنج‌شنبه‌بعدازظهرها، من را به شما می‌رساند، ایستادم. از دیدارهای بدون قرار قبلی و اتفاقات بی‌خبر خوشتان نمی‌آمد. راهی هم نداشتم که خبردارتان کنم. ولی آن‌قدر خوب می‌شناسمتان که بدانم برای این تنهایی چقدر زحمت کشیده‌اید و نباید از روی هیجان خرابش می‌کردم.

رفتم به محوطه‌ی وسط ساختمان، همان‌جا که پنجره‌ی هال و آشپزخانه‌تان به رویش باز می‌شد. چراغ آپارتمانتان رو به تاریکی حیاط روشن بود. نمی‌دانم بازسازی خیالاتم بود یا واقعاً دیدم که دو مدل دود از پنجره بیرون می‌آید؛ یکی دود یکی از دو نخ سیگار سهمیه‌ی روزانه‌تان که در حال ترک‌کردنش بودید و دیگری بخار آب کتری که چای پررنگ عصرتان را رویش دم می‌کردید. تصورتان کردم پشت میز کار، عینک زده‌اید و با دقت مشغول خواندن یا نوشتنید.

یادم آمد تمام آن روزهایی را که در پاریس دانشجو بودم و اتفاقی، با اقبال عجیبی، از آن نوع که فقط در پاریس رخ می‌دهد، به تنهایی و انزوایتان راه پیدا کرده بودم و هر لحظه‌اش با خودم فکر می‌کردم چه حیف که شما دیگر دعوت هیچ‌کدام از جمع‌های ادبی و فرهنگی، برنامه‌های پرمخاطب و رادیوها و پادکست‌ها را قبول نمی‌کنید.

هر بار که سراغ رمان جدیدتان را می‌گرفتم، با لبخند خاص خودتان با سر به کشوی میز کار اشاره می‌کردید و می‌گفتید: «تایپ شده و ویراستاری شده، داخل این کشوست، جایش امن است.»

در دنیای پرهیاهویی که تولید و تبلیغ روزبه‌روز حرفه‌ای‌تر می‌شود و همه در تکاپوی دیده‌شدن‌اند، آرامش عجیبی در وجودتان بود و عجله‌ای برای رسیدن و تمام‌کردن نداشتید. شاید به این باور رسیده بودید که رویاها، قبل از اینکه به آن‌ها برسیم، زیباترند.

یک سال گذشته، بیشتر از هر زمان دیگری به شما فکر کردم. به داستان‌خوانی‌هایمان، به نقد و تحلیل فیلم، به اشتیاقتان به تماشای فوتبال. به اینکه زلاتان را آن زمان شما به من شناساندید. به آن باری که داشتید یکی از داستان‌های بهرام صادقی را می‌خواندید و از شدت هیجانِ آن شاهکار بی‌نظیر، به قول خودتان، چشم‌هایتان موقع صحبت برق می‌زد. خواستم صدایتان را ضبط کنم و گفتید: «ولش کن.»

حتی به تمام ژیگوها و تیرامیسوهایی که با عشق درست می‌کردید فکر می‌کنم و حالا می‌فهمم که آن زمان، آشپزی کردن برایتان راهی بود برای اینکه در همان پیله‌ای که به دور خودتان بسته بودید، تمرین زندگی در لحظه کنید. انگار می‌خواستید نرمی ابریشم اطرافتان را هر لحظه احساس کنید.

این‌ها را نوشتم که برایتان بگویم امروز، که بیشتر از دوازده سال از آن روزها می‌گذرد و من هم دیگر آن دانشجوی پرهیجان و امیدوار به دنیا نیستم، بهتر درک می‌کنم که چه مسیر سختی را انتخاب کردید؛ اینکه دور از غوغای دنیا، بعد از آن همه کار و تولید اثر، پناه بگیرید در ابریشم وجودتان، در رویای پروانه‌شدن. شاید مسیر نرم رسیدن به رویا برایتان خوشایندتر از خود آن بود.

حالا آن لبخند و معنی آن «ولش کن» را می‌فهمم. حالا می‌فهمم دنیا و آینده بی‌اعتبارتر از آن است که دائم نگران جمع‌کردن و ضبط‌کردن و نگه‌داشتن باشیم. شاید از یک جایی به بعد باید آرام‌آرام پیله‌بستن به دور خودمان را شروع کنیم و با لطافت، رویای امکان پروانه‌شدن را در سر بپرورانیم.

حالا، بعد از گذشت بیشتر از دوازده سال، می‌فهمم که رمان «پروانه‌ها و امکان‌ها» داخل کشوی میزتان چقدر جایش امن بود.

نویسنده آوا زندی
خطاب به به آقای نویسنده
تاریخ ۲۹ مرداد ۱۴۰۵