نگـاه · نامه‌هایی دور از هیاهو نامه یازدهم

نامه یازدهم

به بغل‌دستیِ عزیزِ دورانِ مدرسه

 نیلوفر عزیزتر از جانم، باورت می‌شود که تقریباً بیست سال از دوران دبیرستانمان می‌گذرد؟ چیزهای زیادی از آن روزها در خاطرم نمانده؛ شاید چون مدرسه را دوست نداشتم یا آن رشتهٔ ریاضیِ بی‌روح را که واقعاً جانم را به لب رسانده بود. اما تصویرهایی هم دارم که برایم خیلی ارزشمندند و راستش خیلی از خودم سؤال می‌کنم که چرا هنوز این تصاویر این‌قدر زنده در ذهن من می‌چرخند. مثلاً روان‌نویس‌های رنگی تو؛ همان‌ها که تکالیف و جزوه‌هایت را تمیز و خوش‌خط با آن‌ها می‌نوشتی. یک سبز و دو آبی؛ یک آبی کم‌رنگ و یک آبی پر‌رنگ! یک ساعت مشکی داشتی که انگار فقط به تو می‌آمد. کفش‌هایت که انگار هیچ‌وقت کثیف نمی‌شدند. من و تو ردیف آخر کلاس می‌نشستیم. تو شاگرد زرنگ کلاس بودی و من شاگرد شیطون کلاس که با خودش مجله‌های سینمایی می‌آورد مدرسه. چقدر به من می‌خندیدی و چقدر پابه‌پای من رویا می‌بافتی‌.

 سال پیش‌دانشگاهی از ایران رفتم. چهار سال بعد، تو هم آمدی بیرون. من هنوز دلتنگ ایران بودم. توی دانشگاه، کنار کتابخانه می‌نشستم و با تو تلفنی حرف می‌زدم. تو هم شرایط جدید را دوست نداشتی. چه سال‌های سختی بودند. نمی‌خواهم از سختی‌ها حرف بزنم؛ به اندازهٔ کافی وقت صرفشان کرده‌ایم. می‌خواهم بیشتر از ترس‌هایم بگویم و اینکه تو چطور هر بار مرا از مرکز این ترس‌ها بیرون می‌کشیدی. من همیشه می‌ترسیدم؛ از تجربه‌ی جدید، از شکست، از پیروزی، از آدم‌های جدید، از «از دست دادن»، از رفتن، از ماندن... وقتی مهندسی را رها کردم و به مدرسهٔ سینما رفتم، تو گفتی به من افتخار می‌کنی. من پُر از شک و تردید و ترس بودم و حرف تو انگار به قدم‌هایم جرئت می‌داد. وقتی اولین مقاله‌ام در یک کتاب چاپ شد، برایم پیام فرستادی که باید این کتاب را بخری و مقاله را بخوانی. 

اولین بار که در نیویورک به دیدنم آمدی، من در شرایط خوبی نبودم. یک اتفاق زندگی‌ام را از این رو به آن رو کرده بود و تو هنوز نمی‌دانستی. روز اول آمدنت، هوا کمی سرد بود. مسیری را پیاده رفتیم تا به یک رود بزرگ رسیدیم. یک صندلی پیدا کردیم و نشستیم به حرف زدن. فکر کنم فهمیده بودی حال من خوب نیست. من کمی «آسمان‌ریسمان» بافتم تا بتوانم برایت تعریف کنم بر من چه گذشته بود. فکر کنم یک ساعت حرف زدم؛ از «الف» تا «ی» ماجرا را گفتم. تو سکوت کردی، حتی یک بار هم وسط حرف من نیامدی، از من سؤال نکردی، مرا شماتت نکردی و قضاوت نکردی. بعد از یک‌ ساعت، به من گفتی به من حق می‌دهی که این‌قدر بدحال و غمگین باشم. فکر کنم همین‌جا بود که بغض من شکست و یک دلِ سیر گریه کردم. چقدر خوب بود این سبک شدن بعد از ماه‌ها ناراحتی و رنج؛ چقدر کیف داد که کسی به من هم حق داده بود. آن زمان من در خوابگاه زندگی می‌کردم. یک اتاق کوچک داشتم که یک تخت، یک میز و یک کتابخانه داشت. باهم برگشتیم خوابگاه و کمی جر و بحث کردیم که چه کسی روی تخت بخوابد. یک‌باره کیسه‌خواب را روی زمین پهن کردی و خودت را انداختی روی آن و چشمانت را بستی. گفتم تو مهمانی و تخت مال توست، گفتی چراغ را خاموش کنم تا خواب از سرت نپرد. خوابمان نمی‌برد. شروع کرده بودیم خاطرات را مرور کردن و بلند خندیدن. چطور می‌توانستی مرا بخندانی بعد از آن عصرِ غم‌زده؟ 

بعد‌ها، هم‌محله شدیم. من و تو که نه؛ خانهٔ مادر تو و خانهٔ پدر من در ایران. جنگ دوازده روزه شروع شد، پشت آن اتفاقات دی‌ماه و در نهایت جنگ چهل روزه! این‌قدر تلخی پشت سر هم چیده شد که هنوز هم از یادآوری آن‌ها سرم سنگین می‌شود. در آن اوضاع افتضاح، نه تلفن بود و نه اینترنت. پدر من و مادر تو از ایران تماس می‌گرفتند. صبح‌ها مادر تو زنگ می‌زد و تو فوراً به من خبر می‌دادی که محله امن است و بعدازظهرها، پدر من تماس می‌گرفت و من سریع به تو خبر می‌دادم که محله همچنان امن و آرام است. آن شب که نزدیک خانه‌هایمان را زدند، با حالتی پریشان برایت پیام گذاشتم. حواسم بود که نگرانت نکنم، سعی کردم از چیزهای بی‌ربط شروع کنم به حرف زدن تا برسم به اصل ماجرا. اصل ماجرا چه بود واقعاً؟ اینکه همه‌چیز درست می‌شود؟ اینکه این خرابی‌ها را باید تحمل کنیم تا شرایط بهتری فراهم شود؟ برایم پیام گذاشتی که همه‌چیز خوب و مرتب است و نگران نباشم. تو باز هم دست مرا گرفتی و از وسط ترس‌هایم بیرون کشیدی. تو، بدون «صغری و کبری» بافتن، به اصل ماجرا رسیده بودی؛ به اینکه حال مادر تو خوب است، به اینکه حال پدر من خوب است. 

چند ماه پیش، روی مبل دراز کشیده بودم و برایت یک پیام صوتی طولانی گذاشتم. در پیامم به تو گفتم که چند سالی است که چیزهایی در زندگی‌ام آزارم می‌دهند و چیزهایی سر جای خودشان نیستند، اما من توان و حوصلهٔ تغییرشان را ندارم و برای همین از خودم بدم می‌آید. دوباره این ترس لعنتی بر من رخنه کرده بود. از من عصبانی شده بودی که این‌طور در مورد خودم حرف زده بودم. بعد هم شروع کردی تمام کارهایی را که من کرده بودم، مثل قطار، پشت سر هم ردیف کردی. از اینکه خیلی چیزها را هنوز به خاطر داشتی، خنده‌ام گرفته بود. در آخرِ پیامت به من گفته بودی که شاید ظرفیت تغییر در من پُر شده باشد و نباید به خودم سخت بگیرم. گفته بودی شاید باید کمی صبر کنم و دوباره شروع کنم. از روی مبل بلند شدم، برای خودم چای دم کردم و نشستم به فیلم دیدن. برای خودم کارهایی را کردم که دوستشان داشتم تا به خودم بگویم که چقدر خودم را دوست دارم. 

قرار بود از سختی‌ها و بدی‌ها نگویم، اما راستش زندگی ما چه بخواهیم و چه نخواهیم  پُر از لحظه‌‌های تلخ است. نقطه‌های روشنی هم دارد، مثلاً همین وجود تو در زندگی من. در این زمانه که دوست‌ها می‌روند و نمی‌مانند، تو بودی و هستی و خواهی ماند. همه‌ی این‌ها را نوشتم که سه کلمه به تو بگویم. «خیلی دوستت دارم»... خیلی دوستت دارم، بغل‌دستیِ دوران مدرسه، رفیق روزهای جوانی (و میانسالی و پیری...)

تانیا 

نویسنده تانیا احمدی
خطاب به به بغل‌دستیِ عزیزِ دورانِ مدرسه
تاریخ ۲۴ شهریور ۱۴۰۵