نگـاه · نامه‌هایی دور از هیاهو نامه پانزدهم

نامه پانزدهم

به ادوارد مونک

سلام ادوارد.

تو یه ابرهنرمندی و باید برات از زیبایی و لطافت و نرمش بگم و بگم که همیشه بابت تولید این همه فرهنگ و محصول فکری خوب، از تو و بقیه‌ی هم‌مسلک‌هات متشکرم.

ولی این بار، اینایی که برات می‌نویسم هم درد و دله، هم گزارشه، هم داستان تعریف کردنه و هم ابراز استیصال، و یه کوچولو امیدواری.ش

قصه از تابلوی «جیغ» تو شروع شد. البته نه. به گمونم باهاش تموم می‌شه.

می‌دونم که منظور اون تابلو بیشتر از اینکه جیغ باشه، بیانگر اضطراب و شوکه شدنه. اتفاقاً قصه‌ی منم الان همینه. نه کاملاً، ولی بفهمی نفهمی همون اضطرابه، با سکوت زیادی که همیشه با اضطراب لعنتی شروع می‌شه.

ادوارد، اینم بگم که من جیغ زدن دیگه بلد نیستم. یا یادم رفته یا نمی‌تونم. خیلی ساله که دیگه نمی‌تونم جیغ بکشم. تا سرحد کبودی هم که زور می‌زنم باز صدا نداره. بلدم صدامو بندازم ته گلوم و داد و بیداد و عربده‌کشی کنما، ولی جیغ نمی‌شه. نه صداش جیغه، نه قیافه‌ش.

آخه جیغ یه تیزی و ترسی داره که عربده نداره. جیغ دنبالش همه ساکت می‌شن، ولی عربده پشت سرش تکاپو هست و شلوغ‌پلوغی.

داستان مال جنگای اخیره و منی که پشت فرمون، شروعش رو مستقیم و در لحظه، موقع گوش کردن به کلاب‌هاوس فهمیدم. اینکه جدی‌جدی و در عرض چهار دقیقه، جنگ و انفجار و اضطراب و ترس و نگرانی و استیصال لامصب همه با هم شروع شدن.

حمله و موشک و طیاره و بمب و خبر بد شبا تو ایران بود. ما هم که دیگه فرق شب و صبحمون این‌ور دنیا بی‌معنی شده بود و همش یکی شده بود.

خواب نداشتم. راستش بیداری هم نداشتم. اضطراب بی‌رحم نمی‌ذاشت.

خبر و خبر و پشت سر هم تحلیل خبر و بازم خبر.

تازه دو سه روز که گذشت، آدما و احساس و عواطف و حالشون و تجربه‌هاشون یادم افتادن.

افتضاح.

اوضاع افتضاح‌تر.

حال همه افتضاح.

انگاری تو اون دو سه روز آدمای دنیا ساکت بودن و هیشکی جز ماها عین خیالش نبود. انگاری همه‌جا ساکت بود به جز ایران و دور و ورش.

عجیبیش این بود که انگار اطراف خودم هم هیچ صدایی نبود.

داشتم تو بی‌صدایی زندگی می‌کردم.

موقع پیاده‌روی صدا نبود. تو ماشین صدا نبود. سر کار، سر تمرین، با اون همه صدای توپ و همهمه و جیغ و هوار، صدا نبود. حتی موقع غذا خوردن هم صدای جویدن نبود. حتی یه طوری بود انگار موقع مکالمه هم فقط گیرنده‌های توجه به گوینده وصل بود و بس.

محیط صدا نداشت.

اضطراب بی‌حد و اندازه، ولی صامت.

عین تابلوت.

یعنی راستش صدا بودا، ولی صدای فکر و ذکر و نگرانی همه رو قطع می‌کرد. به گمونم صدای اضطراب دائم برنده بود.

یه فاکتوری هم که صداگذاری سر صحنه رو مختل کرده بود این بود که همه‌چی داشت تو ایران اتفاق می‌افتاد، ولی من تو ایران نبودم.

همش در حال دنبال کردن اخبار و اتفاقات بودم، ولی از دور.

در لحظه می‌شنیدم که آدما زیر حمله و نگرانی و ترس موندن و شبا بی‌خوابن، ولی من اونجا نبودم. برای همین تصویرسازی با شدت و قدرت در جریان بود. هی بهش خوراک می‌رسوندم و اونم مهلت جویدن و قورت دادن نداشت.

واسه همین تو دنیای بیرونم سکوت بود و فقط و فقط و فقط تصویر.

عین آدمای کر. دیدی می‌گن آدمایی که نمی‌شنون بقیه‌ی حس‌هاشون رو توربوشارژ کار می‌کنه؟ تصویر هم برای من همین شده بود. انگاری همه‌چی زیاد و سریع و کلافه‌کننده و اضافی.

تو همون روزا یه تصویری رو از روی یه خبر که شنیدم برای خودم ساختم و داغونم کرد.

فقط وصفشو شنیدم و ساختمش.

بد بود. خیلی.

سخت و زمخت بود. خیلی.

فکر می‌کنم با اون وصف و تجسم پشت سرش، اولین بار بود که حمله‌ی عصبی یا یه چیزی شبیهش رو برای چند ثانیه تجربه کردم.

داشتم مستقیم گزارش و شرح حال و اوضاع یه سری آدم رو به صورت صوتی روی کلاب‌هاوس گوش می‌کردم. شب بدی بود تو ایران. از قرار معلوم، بدترین تا اون جای کار. آدما از صدا می‌گفتن و محله‌های تحت حمله.

تو یه آن، راوی‌ای که با ترس و هیجان مشغول روایتگری بود یهو ساکت شد و وقت خواست.

اولش تعجب شنونده‌ها.

بعد انتظار.

کم‌کم نگرانی.

و بعد ترس.

همه، من‌جمله من و ماهای شنونده، و چه بقیه‌ی راویان محلی، همه فکر کردیم طرف رفت زیر موشک و بمب و تمام.

اون طفلکا حالا منتظر که شاید خودشون و خونواده‌شون هم بعدیا باشن و برن زیر موشک و بمبای بعدی. من و امثال من هم نگران آدمایی که دوستشون داریم و تو اون وضعیتن.

همه سکوت.

برای منِ شنونده‌ی اون سر دنیا، سکوت روی سکوتای چند روز قبل.

زدم کنار.

مستأصل. ترسیده. مضطرب.

سرعت مغز و تصویرسازی غیرقابل تحمل.

زل زده بودم به فرمون ماشین. انگار خجالت می‌کشیدم سرمو بلند کنم.

می‌ترسیدم.

صدای راوی برگشت.

با ترس و اضطراب. تابلو تو صداش معلوم بود، ولی سعی می‌کرد به روی خودش نیاره. روحیه‌ی شگفت‌انگیز.

با خنده و گیجی شروع کرد. اوه‌اوه‌کنان، با یه حالت شوخی گفت:

«داشتیم می‌رفتیما.»

من دوباره راه افتادم به روندن.

ادامه داد که انقدر حمله شدید بوده که مجبور شده بره زیر پله‌ها که آوار روش نریزه. گفت:

«فقط رفتم زیر پله‌ها، دستامو گذاشتم روی گوشام، با دهن باز از تعجب که چرا تموم نمی‌شه این لامصب.»

دستاش روی گوشش، با دهن باز.

عین تابلوی جیغ تو.

ساکت و مضطرب و متعجب.

 

 

تو اون اوضاع و احوال، سخت‌ترین کار دنیا به نظرم صبوری و تحمل بود. دایره‌ی تحمل در کوچک‌ترین اندازه‌ی ممکن بود.

از قضا، باید صبوری و تحمل دوچندان می‌کردم.

فردای اون روز یه اردوی پنج‌روزه‌ی بسکتبال شروع می‌شد و من قول داده بودم که برم کمک.

اردو شلوغ. پر از بچه‌های قد و نیم‌قد. شلوغ.

اتفاقاً اکثرشون هم برخلاف من خیلی خوب بلد بودن جیغ بکشن.

خلاصه ازدحام عجیب.

ولی صامت.

بچه‌ها در حال سپری کردن اوقات فراغت. گذران روزای گرم تعطیلات. والدین امیدوار که بچه رو فرستاده بودن تا تو اون گرما سرش گرم بشه و چه‌بسا یه ورزش و هنری هم یاد بگیره؛ هم بچه‌ها چند ساعتی کیف کنن، هم خودشون یه نفسی بکشن.

تو اون ازدحام اما، یه بچه‌ای اشتباهی اونجا بود.

هیچ‌کدوم از دلایل بالا براش صدق نمی‌کرد.

اصلاً نمی‌خواست اونجا باشه.

حوصله نداشت و یه لشگر آدم باید منتشو می‌کشیدن و حواسشون بهش می‌بود. مربیا نوبتی و یکی درمیون یه گپی باهاش می‌زدن که بابا بیا و توپ بازی کن یه کمی و شادی کن و دوستی کن و کیف کن و خوش بگذرون.

هرکی سعی می‌کرد با یه روشی گولش بزنه.

ولی بچه گول‌بخور نبود.

نه با هیچ‌کدوم از بچه‌ها دوستی می‌کرد، نه با توپ، نه با هیچ‌کدوم از مربیا. همه‌ش نشسته بود با دو زانو تو بغل و ساکت.

بازی و تمرین و پایکوبی و شادی و تفریح، هیچی.

تو اون اوضاع و منِ بی‌اعصاب و بی‌حوصله و صامت، این بچه هم اون کنار تصویر. مایه‌ی عذاب و مکافات بیشتر.

معمولاً تو این شرایط من با حوصله‌ی تمام می‌رم سراغ بچه و از خر شیطون پیادش می‌کنم. ولی وقت، وقت مناسبی نبود.

جنگ و ترس و نگرانی، بیست هزار کیلومتر اون‌ورتر، نمی‌ذاشت.

تا جایی که منصرف شدم و تصمیم گرفتم به تحمل اوضاع.

تو اون سکوت بیرونی-درونی من، یه صدا وقت و بی‌وقت شرایط رو تغییر می‌داد و به هم می‌ریخت و اعصاب منو صد درجه بدتر می‌کرد:

صدای بوق تابلوی وقت و امتیاز تو سالن، موقع تموم شدن وقت بازیا و تمرینا.

وای که چه صدای بلند و سختی، ادوارد.

همه‌چی رو پاره می‌کرد.

بلند و وحشتناک و گوش‌خراش، که هم پاره می‌کرد هم می‌زد تو ذوق.

همیشه می‌زنه. قراره بزنه تا همه بشنون.

ولی اون روزا وحشتناک‌تر از همیشه بود.

روز دوم، سوم بود که بچه‌ی قصه مشغول فعالیت شده بود. یادم نیست چه روزی، ولی اتفاق مهمی بود.

بچه‌ها یه‌دست مشغول تفریح و تعلیم و تربیت.

موفقیتی بود برای همه.

وسطای روز بود که تصمیم گرفت قبل از تموم شدن بازی بشینه و یه کمی استراحت کنه. اصرار هم نمی‌شد کرد. همین که مشارکت شروع شده بود کافی بود.

خلاصه نشست یه گوشه‌ای و کسی هم کاری بهش نداشت.

اونم به کسی کار نداشت و مشغول بیسکویت خوردن شد.

خسته و نفس‌نفس‌زنان و کیفور از بیسکویت و فارغ از اطراف و دنیا و مربی و هم‌بازی‌ها و قانون و، از همه مهم‌تر، بوق.

ده ثانیه از دنیای بی‌خیال خوشبختش نگذشته بود که بوق گوش‌خراش صدا کرد.

بچه انتظار نداشت.

دنیاش ترکید.

آرامش بچه هم مثل سکوت درونی-بیرونی عجیب اون چند روز من پاره‌پوره شد.

صدای بوق تو ورزشگاه مجلل، توی هوای مطبوع زیر کولر، درست اصابت کرد به اونجای اعصاب بچه که اصلاً نمی‌دونست وجود داره.

تو اون گیر و دار، من به طور اتفاقی حواسم به بچه‌ی به‌تازگی‌فعالمون بود که داشت از صدای بوق دو سه ثانیه‌ای عذاب می‌کشید.

باید زودتر تأکید می‌کردم که انصافاً هم بوق و صداش گوش‌خراش و آزاردهنده‌ست.

صدای بلند.

ولی همزمان عکس‌العمل بچه سکوت اون چند روز رو دوباره برای من زنده کرد و برگردوند.

بچه ترسیده، با دهن باز و دو تا دست روی گوشاش، گوشه‌ی دیوار در حال اذیت شدن.

دقیقاً عین تابلوی جیغ تو، ادوارد.

عین راوی کلاب‌هاوس زیر بمب و موشک چند روز پیش.

راوی و عکس‌العملشو ندیده بودم، ولی عکس‌العمل بچه رو داشتم می‌دیدم.

باور کن عین هم بودن.

فقط یه کم فرق داشتن.

یکی از صدای بوق تو سالن خنک ترسیده بود و اون یکی تو گرما از جون تهدیدشده‌ی خودش و خونواده‌ش و قوم و خویشاش.

هر دو منتظر تموم شدن حادثه.

یکی یه لشگر رفتن دنبالش که چیزی نشده، بیا بازی کن.

یکی خودش با خنده اومد و ادامه‌ی گزارششو داد.

یکی چهار سالش.

یکی چهل سالش.

یکی تو کشوری که بمب می‌خورد.

یکی تو کشوری که بمب می‌زد.


و این وسط من.

از کشوری که بهش بمب می‌خورد، در حال مربیگری تو کشوری که داشت بمب می‌زد، و در حال تصویرسازی و بازتعریف تابلوی جیغ تو.

هر سه تا تصویر عین هم.

مضطرب.

منتظر.

متعجب.

صامت.

ولی تو همه‌شون، یه ذره بعدتر، یه حرکت و تکاپو و ادامه‌ای بود که موقتاً سکوت معروف اون چند روز رو از بین می‌برد و هیجان و رضایت و خیال راحتی می‌آورد.

راوی‌ای که زنده بود و با شعف روایتشو ادامه داد.

و بچه‌ای که دستاشو از روی گوشاش برداشت و رفت با هیجان با دوستای جدیدش بازی کرد.

حالا منم منتظرم و امیدوار.

که اون تکاپو و صدای موقتی که یواش‌یواش داره طولانی‌تر می‌شه، دائمی بشه.

 

 

نویسنده مانی طالبی
خطاب به به ادوارد مونک
تاریخ ۲۸ مهر ۱۴۰۵