نامه چهاردهم
نامهای برای موج بلند
همه چیز در یک شب شروع شد. به خواب من آمدی و دیگر نرفتی. در کنار ساحل قدم میزدم. مادرم و پدربزرگم عکس دختر جوان، در جامهی خاکستری را به دست گرفته بودند و وصیتنامهی کوتاهش را زیر لب زمزمه میکرند:
سلام بر پدر و مادر و تمامی خانوادهام. از تمامی شما خداحافظی کرده و طلب آمرزش دارم. آرزو میکنم خداوند تمامی جوانان را به راه راست هدایت کند. در آخرین لحظات از خداوند میخواهم که مرا بیامرزد.
تو از روی سطح دریا سرکشیدی، رسیدی به سقف آسمان. اوج گرفتی و خروش کردی تا ابرهای تیره و همینطور که کف و خون از درونت قل میزد، در یک نقطه ایستادی. گویی متوجه منی. وجود مرموز و غیر قابل وصف تو را حس میکردم که از طرفی به سوی من و از طرفی به سمت آسمان تیره، خروش میکرد ولی پایین نمیآمد. مادرم پاهایش را به زمین میکوبید و رو به تصویر دختر خاکستریپوش که در آغوشش گرفته بود فریاد میزد: تو کجایی؟! و کمکم دور شد. دنبال پدرم گشتم. پیدایش نمیکردم. صدایش را میشنیدم که با همان حالت سرحال و بیش از حد هشیارش صدا میزد: الهام! ولی باز هم پیدایش نمیکردم. میترسیدم که تو بیایی و همهی ما را از بین ببری. زیر سایهی سیاهت، خودم را کوچک و کوچکتر احساس میکردم تا وقتی که از خواب پریدم. فکر کردم که تمام شد. یک کابوس بود و تمام. ولی تو مرا پیدا کرده بودی و دیگر رها نمیکردی. خواب پشت خواب آمدی و بلندتر خروش کردی و پایین نیامدی تا من از ترس نفسم بند آید. گاهی از پشت برجهای بلند و بیقواره که جای جنگلها را گرفته بودند، ظاهر میشدی. گاهی در ساحلی بیانتها، گردابی عظیم میشدی و همه چیز را به سمت خود میکشیدی. گاه پشت پنجرهی بزرگ اتاق من و خواهرم بلند میشدی و من فکر میکردم همین الان است که شیشه بترکد و تو هر دوی ما را تیکه و پاره کنی. هرشب. ماهها و سالها آمدی و رفتی. کم پیش آمد که زیبا باشی. همانطور که همیشه در کودکی دوستت داشتم. رو به رویت مینشستم و خیالپردازی میکردم. فکر میکردم که در آینده همچون دریانوردان به جست و جوی افقهای ناشناخته خواهم رفت.
یک بار که من با همهی آدمهای دیگر در ساحل بودیم قصد کردی دیگر در جای خود نمانی. از بلندترین نقطهی آسمان فرود آمدی و درهم کوفتی، همه چیز و همه کس را در اطرافم بلعیدی و من میدیدم که جسمها را چه طور با خود میبری و مثل ماهیهای مردهی بیپناه، به دست ساحل میسپاری. فرار میکردم. پناه میگرفتم ولی تو نزدیکتر میشدی. بیدار شدم. قلبم داشت از سینه کنده میشد.
ده سال به این شکل گذشت تا زندگیم عوض شد. روزهای سخت من بدل به شادی عاشقانه گشت و من دوباره خودم را در خوبیهای زندگی پیدا کردم. ولی تو مرا رها نکردی. بالاخره روزنهی خود را پیدا میکردی. من را در سربالایی منتهی به خانه پدریام گیر انداختی. در آسانسور به سراغم آمدی. من را نشاندی پشت فرمان ماشین و در بزرگراههای بینام و بی سر و ته، سردرگمم کردی. در هیئت غریبهها ظاهر شدی و آنقدر دنبالم کردی تا احساس کنم نزدیک است جان من را بگیری. حتی اگر بیدار میشدم باز خواب دیگری در راه بود.
علت حضورت چه بود؟ شاید آن وصیتنامهی قاب شده، بالای سر دختر خاکستریپوش بود که مرا در اوج کودکی با راز مردن به دست دیگری آشنا میکرد. شاید پچپچههای مادرم در مورد زندگی خودش و پدرم که چه طور ممکن بود نباشند و بنابراین احتمال داشت که من هم در این دنیا نباشم. شاید تجربهی زیست در میان آتش و دود و ضربه و سقوط و انزجار و درد و گیجی و سرگردانی بود که از پای کوههای تهران لیز میخورد، میرسید تا مرزهای دیگر.
بعد از مدتی دیگر به تو فکر نکردم. آنقدر رعب و وحشت در بیداری به سراغم آمد که دیگر کابوس معنا نداشت. اگر هم میآمدی؛ ادامه بیداری بود. جوری خون شتک زد و به میانهی آسمان رسید که قدش از تو بالا کشید. طوری خلوص و آرزومندی تکه پاره شد که دیگر جایی برای خروشت نگذاشت. بهت زده شدم و مدتها به سراغم نیامدی. سکوت شد. سرد شد. شبها بدون ذرهای خواب دیدن گذشت؛ ولی من در بیداری نتوانستم با این فکر کنار بیایم که زندگی همین است. همین موج عظیم رعبآور که من ذرهای شجاعت رودررویی با آن را ندارم. منِ ترسوی ناتوان، مثل دختر خاکستریپوش، قوی و راسخ نبودم که خود را بکوبم به دیوارهی این حجم مرگ و بگویم بیا بجنگ و اگر میتوانی من را غرق کن! آن قدر به خودم پیچیدم و با خودم کلنجار رفتم که در آخر تصمیم گرفتم یک قایق کوچک شادی بسازم و بزنم بر دل آب.
خواب دیدم تو آمدی، چشمگیر، بلورین، شفاف. زیباترین منظره را برایم ساختی. آرام از من پرسیدی که چه میخواهم. گفتم من عاشق دریا و موجهایش هستم. باز هم دلم میخواهد به دیدن ساحل بروم و با تو درد و دل کنم. نمیشود من را انقدر نترسانی؟ آن شب خروش نکردی ولی از شبهای بعد دوباره شروع کردی.
زمان با تلخی و شیرینیش بر من گذشت و کابوسها در خواب و بیداری جریان داشت. در این میان، هرچه شجاعت درونم بود را جمع کردم که بلاخره رو به رویت بایستم. امشب به خوابم بیا. قد بکش. نعره بزن. من از عمیقتر نقطه وجودم میگویم که رهایم کنی. روزگار چهرهی خوشی ندارد. ولی این دلیل نمیشود که تو هر شب این تیرگی را به یاد من بیاوری. در این یکبارگی زندگی، لااقل بهتر این است که آدمیزاد خواب خوشیهایش را ببیند و اضطراب مرگ و بیرحمی جهان، هرشب تا بینهایت، رو به رویش قد علم نکند.
من در قایق کوچکم، شادیهایی را جمع کردم که هر کدام معنای لطیف زنده بودناند. میخواهم به تو بگویم که آنها را درهم نکوبی. من را در تلاطم بیامان خود، مغروق و از هم پاشیده نکنی. میل به جست و جوی آینده حتی در وصیتنامهی دختر خاکستریپوش حضور داشت. بعد از او همهچیز به غایت تیرهتر شد و او به آرزویش نرسید. ولی با وجود این همه قساوت و مرگ، آیا هنوز هیچ افق ناشناخته و زیبایی نیست که آن را در پس تو جست و جو کنم؟