نامه چهارم
به پسرم
سلام پسر عزیزم 🍃
دیروز دوستی لینک وبسایتی رو فرستاد که تو مقدمهش از انتشار نامههایی صحبت میکرد «بهدور از هیاهو». مقدمه باور داشت چیزی که این روزها کمه، «جاییست برای نجوا کردن... به آرامی، با تأمل، و با فکر... بدون… نیاز به متقاعد کردن... بدون… فریاد… بدون… برچسب… و بدون اینکه الزاما راهحل» بدیم. البته نویسنده اشارهای به اهمیت «شنیدن» به عنوان پیشنیاز «گفتن» (چه در قالب «نجوا» و چه «فریاد») نمیکنه. محتمله همه اون آدمایی که دارن بهجای صحبت کردن فریاد میزنن در مقطعی فکر کردن کسی گوششون نمیده و همینطور مجبور شدن صداشون رو بالاتر ببرن. و به هر حال هر گویندهای شنوندهای رو فرض میگیره و شنونده قبل از گوینده تو این ترتیب منطقی قرار میگیره.
اما فرستادن این لینک همزمان شد با دورهای که به آمریکا اومدم تا کوتاهی باهات باشم و پیوند عاطفیمون رو تازه کنم. از همدیگه دوریم و شیوههای ارتباطی تو این مدت فقط با تماسهای تلفنی کوتاه بوده. جنگ ۳۹ روزه که شروع شد، مثل ۱۲ روزه، اینترنت هم باهاش رفت. دو سالی داره میشه که تو به آمریکا اومدی تا با والدینِ مادرِ آمرزیدهات زندگی کنی. نبود تو در کنارم تو تهران حس ناتمومی داره. بیشتر نمیخوام در موردش بگم چون ممکنه شخصیش کنی، یعنی از حرف من این برداشت بشه که کسی اینجا به خاطر وضعیتی که پیش اومده مقصره. شاید اگه تو وادارم کنی بتونم بیشتر بگم.
پاییز سال آخر دبیرستان رو شروع میکنی و قاعدتاً سال بعدش باید مستقل شی و دانشگاه رو شروع کنی. یعنی دیر یا زود باید راه خودت رو میرفتی. اینی که باید راه خودت رو بری یکی از مقتضیات زندگی ما به عنوان اعضای طبقه متوسط جامعه است، یعنی نگرش طبقه متوسط نسبت به خویش و دیگری در نگاه ما به دنیا تأثیر مستقیم داره. فرهنگ رایج این طبقه به فرد و خواستههای او قداست میده. فرد در این فرهنگ به مراتب مهمتر از جامعهاییه که فرد بهش تعلق داره و ارتقای غنای فردی مهمترین کاری که پدر یا مادری میتونه (و باید) برای فرزندش بکنه. و برای همین بودن تو در آمریکا، به دور از زندگیای که من در ایران دارم، و «انتخاب» راهی که میخوای بری، مهمتر تلقی میشه. کسی دوروبرمون نیست که از ایران موندن تو انتقاد نکنه: «مگه آدم عاقل هم تو ایران میمونه؟» طبقه متوسط ما به این باور رسونده شده و رسیده که بدتر از ایران جایی برای زندگی نیست. در خوشگذرونی و جستجوی برای لذت از هیچ چیزی دریغ نمیکنه ولی با بقیه جهان همصدا میشه که عجب جای بدی زندگی میکنه.
دیماه که برای دو هفته به تهران اومده بودی بهت قول دادم برای بودن در کنارت زمان نمایش آناستازیا که درش نقش افسر بولشویک رو بازی میکنی بیام آمریکا. بعد از خاتمه آتش و شروع مذاکرات صلح، فرصتی برای سفر دست داد. موفقیتهات در زمینه موسیقی و نمایش باعث افتخاره و در عین حال گویای فاصلهاییه که زندگی من و تو با هم داره و خواهد داشت. هر جدایی بندهای عاطفی زیادی رو قطع میکنه. برای کسی که هویت شخصی و جمعیاش قابل تفکیک نباشه، مشکله این بندها رو ببُره و زخم وارد نکنه. شاید هم زندگی انسانی داستان بریدن و بریده شدن بندهاست و تراژدی حاصل از این بحرانها.
بودنت تو آمریکا باعث شده که «اهل» دو جا، دو فرهنگ، دو رویکرد باشم. به این خاطر موهبت اهلیت با یکجا رو تا اندازهای از دست دادم (این سرنوشت خودت هم هست و خواهد بود). نمیتونم در موردش قضاوتی کنم چون جزوی از بافت زندگیمه. تو خانوادهای بزرگ شدم (و در فرهنگ غالبی) که فردیت معیار بوده. میدونی وقتی هفت سالم بود والدینم فرستادنم یه پانسیونی تو سوئیس. قرار بود اونجا «امروزی» بشم، آدم بشم، که سوئیسیها آدابش رو بهتر بلد بودن – اونا بودن که میدونستن اسباب تمدن و رفتار متمدنانه چیه. اونا مبدع و دارنده دستاوردهای بزرگ فنی علمی بودن. میدونم پدرم به این نیت منو فرستاد و مادرم اجابت کرد. وقتی با شروع جنگ از ایران فرار کردم، این تجربه تکرار شد و افتادم تو دامن آدمهای متمدن، اینبار تو آمریکایی که بعد از انقلاب ۱۳۵۷ دشمن اصلی ایران نام گرفته بود و چندان سرِ مهر با امثال من نداشت. هنوز روحیه انقلابی باهام بود. انقلاب پیش و بیش از همه چیز بر علیه بیداد جهانی خودش رو شکل داده بود. شعارهایی که یادمه همه از «امپریالیسم» میگفتن و منشاء تمام بدبختیهای ما رو مداخلههای آمریکا میدونستن. به آمریکا که رسیدم حقیر و نامطمئن از هویتم بودم.
وبسایت نگاهداتکام بستری رو فراهم کرد که بتونم اینجوری باهات صحبت کنم (همه چیز به رسانه منتهی میشه). گفتگوی درست لازمه حفظ ارتباطمون بوده و هست. اینکه چه جوری چیزی رو بگیم که بد فهمیده نشه، تأثیر بگذاره، ناگفتههای زیادی باقی نذاره، و مکنوناتمون رو بر ملا کنه تازه فقط بخشی از اون چیزیه که بهش ارتباط میگیم.
باور دارم زبون همون اندازه که میتونه به حسی از حواسمون قطعیت بده میتونه اغتشاش و گمراهی شناختی بیاره. یاد گرفتیم از راه کلمات با هم صحبت کنیم و اغلب فکر میکنیم صحبت کردن تنها راه ارتباطییه، حتی اگه شنیده باشیم کلام فقط بخش کوچیکی از انتقال پیامه. نوشتههای کوتاهتر، مثل اونایی که شبکههای اجتماعی برشون استوارن، خیلی وقتا به سؤتفاهم منتهی میشن چون کوتاهن و فرصت کافی برای زمینهسازی به نویسنده نمیدن و گیرنده ممکنه برداشت دیگهای بکنه. امتیاز این شیوه ارتباطی همآهنگ بودنش با روح فرهنگ حاکم بر انسانها در این عصر سرعت در ارتباطاته. همآهنگ بودن با روح زمانه لزوماً خوب نیست چون (گذشته از همرنگی) به تقویت الگوهای غالب رفتاری منتهی میشه. لااقل با ایمیل فرصت بیشتری برای پرداخت داریم و گاهی فکر میکنیم تونستیم همه چیزهایی که میخوایم بگیم رو به روی صفحه بیاریم. این قابلیت زمینهسازی رو میتونیم به نسل قبلی مکاتبه از راه نامههای پستی هم تعمیم بدیم که زمان درش نقشی تعیین کننده داشت. وقتی نامه مینوشتی شاید به احساسات تند اجازه بروز میدادی ولی باید حساب میکردی مدتها بعد این نامه به دست گیرندهش میرسه. برای همین خودبهخود بهفکر آینده دورتری بودی که خونده بشه.
تو ارتباط باید نیت رو قبل از هر چیز راست کرد. نیت آگاهی میاره و به قوای وحشی خیال نظم میده. زنده نگه داشتن شعله مهر و عشق معنی پیدا میکنه. برای نگهداری از رابطه معنیدار و عمیق، توانایی نیازه، توانایی رویارویی با نیروهایی (درونی یا بیرونی) که در جهت بینظمی حرکت میکنن. یاد این افتادم: «ممکنه فکر کنیم عشق یه جور احساسه، ولی میتونیم یه توانایی هم تلقیش کنیم.» اگه این گزارهای رو بپذیریم، یعنی اگه فرض رو بر این بگیریم که عشق فقط «احساس» نیست که «توانایی»یه، اونوقت خودبهخود «مسئولیت» میاد وسط:
🔅 اگه عشق فقط احساس نیست بلکه یه توانایییه
🔅 و هر توانایی با خودش مسئولیت میاره
🔅 پس عشق مسئولیت میاره.
مسئولیت بهنوبت تداوم و پختگی میآره و پختگی خودبهخود به نمودی از عشق تو رابطه دو نفر بدل میشه. خدابیامرز کاووس رو یادم میاد که یکریز با مریم دعوا داشت. هیچیک از بیابونگردیهامون بدون رد و بدل جملاتی آبدار و نامهربون بین این دو به آخر نمیرسید. بعد از اینکه به این خصوصیت رابطهشون پی بردیم، دیگه غافلگیرمون نمیکرد، موجب شرمساری نمیشد، نمیخواستیم چیزی رو حل کنیم، که اغلب لبخند هم به لبمون میآورد. شاید هم متوجه شدیم خود این دو نفر به چنان درکی از تفاوتهاشون رسیده بودن که میتونستن با هم زندگی کنن. به نظرم میرسه از زمانی به بعد این دو از یک انسداد فکری در مورد رابطه عاشقانه – که قراره عاشق معشوق با همدیگه مهربون باشن – گذشتن. دیگه نیاز ندیدن زبریهای ارتباطیشون رو نرم کنن، گیر و گرفتها رو سنباده بزنن، همسو باشن، جفت و جور باشن، تا مهر بینشون جاری بشه.
برای عاشقی کردن نیاز نداره تصویر ایدهآلی از عشق به دست بدیم، نیازی نیست زخمها و ناسوریهامون رو قبلش مرهم کنیم، نیازی نیست از همه چیز همدیگه خوشمون بیاد تا بعد لایقش باشیم یا بشیم. عشق حاصل و نتیجه کردار سلحشورانهس که فرد رو وا میداره از خودش بگذره و بهترین خصوصیاتش رو برای پذیرفتن مسئولیت عشق مهیا کنه، نه مسئولیت کس دیگه، که مسئولیت عشق. یعنی دارم به عشق موجودیتی مستقل از دوئیت عاشق و معشوق میدم.
گفتگویی میشنیدم میان دو نفر:
- برای اینکه آدم واقعن کسی رو دوست داشته باشه باید اول خودش رو دوست داشته باشه.
- ولی مگه میشه معطل و منتظر وقتی شد که خودت رو دوست داشته باشی تا بتونی کس دیگهای رو دوست داشته باشی؟
- معلومه. وقتی خودت رو نپذیرفتی زیر پات سسته و توانایی دوست داشتن رو از دست میدی.
- زیر پامون همیشه سسته و لحظههای توأم با ایمان نادرن.
- دوست داشتن مسئولیت میاره و به همین خاطر نیاز به راست کردن نیت، صداقت در طول راه، و شهامت برای نگهداریش داره.
- باهات موافقم که به این سه نیاز داره، اما نمیشه برای دوست داشتن کس دیگه صبر کرد چون دوست داشتن کس دیگه به دوست داشتن خودت از ریشه مرتبطه.
ماهیت رابطه ما از یه بلاتکلیفی ساختاری رنج میبره («رنج» که میگم در معنی متداول «دچار شدن»ه، چون نوعی بلاتکلیفی هست که میتونه خلاق باشه، آزادی عمل داشته باشه، دست به تجربه و خطر بزنه). تو زندگی خودت رو داری و من هم همینطور. الان به فکر دانشگاهی و این خودش کلی فشار روحی بهت وارد کرده. میخوای وارد دنیای موزیکال بشی. میخوای سری تو سرها در بیاری. راه سختییه. تو فرهنگی بزرگ شدی که هر چقدر هم فرد مستقل باشه باز وابسته به اطرافیان و خانوادهشه. هیچوقت اون احساس ترسِ از تنهایی، که موتور محرکه یک فرد آمریکایی برای اعتلا و شکوفایییه، وجود نداره. الان باید تو خودت نیرویی رو فرابخونی که با نوجوونهای دیگه، که همه انگیزه سرکش موفقیت دارن، رقابت کنی. درک این مکانیزم با مناسبات جدید و شکل دادنشون سالها طول میکشه.
منم تو ایران با اشخاص و گروههای زیادی ارتباط دارم که باید نسبت بهشون متعهد باشم. «باید» رو که میگم دستوری نیست که لازمه ادامه و نگهداری نیاز از هر رابطهاییه (در حقیقت ضرورتییه). برای همین زندگیم تو ایران برام مهم و معنیداره.
یه نکته دیگه: تکلیف اون مواقعی که نمیتونیم یا نمیخوایم چیزی بگیم چی میشه – وقتی رشته کلام و نوشته پاره میشه؟ نگاه یه منتقد ادبی رو در این مورد خیلی دوست دارم. میگه وقتی یه کتابی رو دست میگیری که بخونی خیلی صفحههاش هست که به هر دلیل (حواسپرتی، درگیری ذهنی، تجربی تروماتیک) از روشون رد میشی یا با دقت نمیخونی. همون با دقت نخوندن بخشهایی (و با دقت زیاد خوندن بخشهای دیگه) باعث میشه هر خوانندهای برداشتی متفاوت از متن داشته باشه – نقاط نور افتاده و نقاط تاریک متن یک خواننده با خواننده دیگه فرق میکنه. به نظرم میرسه نه تنها تو کتاب که تو صحبت و تجربههای زندگی هم همینطوره. وقتی میخوای داستان زندگیت رو برای کسی تعریف کنی بسته به شخص و موقعیت روی برخی خاطرات و یادهات نور میندازی و بقیه رو تو تاریکی نگه میداری. این باعث میشه داستان زندگیای که تعریف میکنی هر بار شکل متفاوتی به خودش بگیره.
این نامه رو نوشتم که تو سایت نگاه منتشر بشه اما حقیقتش رو بخوای کمک بزرگی به خودم بود برای اینکه بتونم نهفتههای فکریم رو، لااقل بخش ناچیزیش رو، باهات در میون بذارم و به روی روز بندازم (با علم به اینکه خیلی چیزها ناگفته باقی میمونه و تازه از میون چیزایی که میگم خیلیهاشون رو تو جور دیگهای دریافت میکنی، که خیلی قضیه ارتباط رو تراژیک میکنه). اگه نتونم شکاف ارتباطی بینمون رو که مدیون اختلاف سنی، جایگاه اجتماعی، و نسلیمونه از میون بردارم لااقل میتونم در مورد ماهیتش باهات صحبت و امکان بدفهمی رو کمتر کنم. انسانها در عین حالی که کاملاً به هم و به مناسبات پیرامونیشون متکیان مستقل از همم هستن.
با عشق دیرپا و گرم،
سهراب
تیرماه ۱۴۰۵
}.