نامه پنجم
به جانانم
جانانم!
از تو بیخبرم. نمیدانم کجایی و چه کار میکنی. وقتی از تو بیخبرم، حس میکنم خودم فراموش شدهام. یعنی تو فراموشم کردهای. رنج بزرگی است فراموش شدن. اینکه بدانم حتی برگ کاغذی از کتابخانهی ذهنت هم دیگر به من تعلق ندارد. هیچ جا ننوشته است که روزی من کتابی در این کتابخانه بودهام. من بیشتر از آنکه از فراموش کردن بترسم، از اینکه فراموش بشوم هراس دارم. از اینکه روزی ماهی، یاد دریای خودش نیفتد. فکر اینکه بازیگری مشهورِ روی پردهی سینما، روزی بازنشسته و فراموش بشود. هیچ کس آن بوسهی مشهور روی بلندترین پل جهان را به خاطر نیاورد. چیزی که روزی دل دیگران را لرزانده است. در زمستان سرد چه کسی یاد برگهای فروریختهای میافتد که روزی پاییزی درخشان را رقم زده بودند؟ برگهای مدفون زیر برف فراموشی زمستان.
وقتهایی که از تو بیخبرم و بار فراموش شدن روی شانهام سنگینی میکند، به یاد تمام کسانی میافتم که از یاد رفتهاند. شاید فراموش شدن، خودش تلنگر به یاد آوردن فراموش شدگان دیگر باشد. چه کسی یاد سارهای گرسنهی دشتهای بایر میافتد؟ سالمندانی که از فرط فراموششدگی خودشان، یاد پرندگان میافتند و جیب لباسشان را پر میکنند از ارزن. یا کدام آدمِ به وصل رسیدهای شعر شاهکاری سروده است؟ قافیهها و جوانههای شعر در روزهای فراموششدگی به یاد میآیند و سبز میشوند.
جانانم!
از تو بیخبرم و میدانم که فراموش شدهام. مثل طرح کاشی حوضی که سالها زیر آفتاب رنگ باخته و دیگر اسم طرح را نمیشود روی آن گذاشت. چیزی درونم به این خودآگاهی رسیده است. نهیب میزند که فراموش شدهای. مثل شبهایی که بختک روی سینهی آدم میافتد و هر چه فریاد میزنی، صدا از گلو بیرون نمیآید و حتی خودم هم فریادم را نمیشنوم چه برسد به تو که بخواهی به یادم بیاوری. این خودآگاهی به فراموششدگی، سرآغاز فصلی جدید برای من است. فصلی که در آن فراموششدگان شهر را به یاد آورم.
به عمارتهای متروک شهر سر میزنم. به عمارتهایی که روزی در آن صدای خندهی کودکان و صدای نفسهای تند دلباختگان تاب میخورده و با آفتاب سبک بهاری آمیخته میشده است. عمارتهایی که حالا پیچکها دور ستونها و ایوان و آفتابگیرشان پیچیدهاند و سکوت، بلندترین صدای حاکم بر آنهاست. آنهایی که طبیعت میخواهد ببلعدشان تا دیگر اثری ازشان باقی نماند. چرا که ندیدن و بیخبری آخرین گام نسیان است. همانطور که تو دیگر من را نمیبینی.
جانانم!
از تو بیخبرم و فراموش شدگی خودم را پذیرفتهام و به فصل پنجم خودم پا گذاشتهام. فصل به یادآوری فراموششدگان. به یاد آوردن گونههای منقرض شده. به یاد آوردن سربازان کشته شدهی بیپلاک. به یاد آوردن مردان و زنانی که در نبرد با زمان شکست خوردهاند و جوانیشان قربانی شده است. درختان فرسودهای که بیبرگی آنها را نامریی کرده است. فرزندان آرام و گمشده در فریاد بلند برادران پرهیاهویشان.
فراموششدگی خودم را با به یادآوردن فراموششدگان به یاد میآورم. به سراغ بازندگان میروم. کسانی که از برندگان خستهترند. تا انتهای شب کنار خط پایان مسابقه صبر میکنم تا آخرین دونده برسد و به او بگویم که من به یادش بودهام. اینجا کسی منتظر تو بوده است. حالا که همه رفتهاند و پرچمها را پایین کشیدهاند و برندگان زیر نور چراغهای شهر پایکوبی میکنند و به سلامتی شراب مینوشند، من به یاد بازندگان از یادرفتهی مسابقات هستم. چه چیزی بهتر از چراغی روشن و داشتن کسی در زندگی که با انتظار برای تو دست و پنجه نرم کند؟
جانانم!
شهر پر است از فراموشکردگی و فراموششدگی. کسانی که لای هیاهو گم شدهاند. صندلیهای خاک گرفتهای که ته انبار یک سینمای متروک به انتظار انتها روزشماری میکنند. شاید یک روز بیاید که من و تو درِ این سینما را باز کنیم و روی صندلیهای آن بنشینیم و بوسههای گمشده در زمان را دوباره ببینیم و تکرار کنیم. به یاد آن بازیگران مشهور. در موسیقی شلوغ خیابان، صدای ضعیف اما پر از زندگی باران را بشنویم. به آدامسهای جویده شده و خشکِ چسبیده به آجرهای دیوار نگاه کنیم و یادمان بیاید شیرینی روزهای گذشته را. شاید به تمام شاخههایی که روزی پرندگان روی آن مینشستهاند، روبان ببندیم. به یاد پنجههایی که دیگر به شاخه تکیه نمیکنند.
آنقدر به دیدار فراموششدگان میروم تا تو من را دوباره به یاد بیاوری. آنقدر به دیدن مردان و زنان منتظر پشت پنجرهی رو به خیابان میروم که خودم را دوباره یاد بیاورم. آنقدر خاکِ نشسته روی نیمکتهای متروک را میتکانم تا بالاخره دو نفر آنجا به هم دل بدهند و روی آن بنشینند. که یادم بیاید. که یادت بیفتم. که به یادم بیفتی. که دوباره درخت زمستان به یاد بهارش بیفتد و شکوفه کند. که دوباره صدای خندههایمان چیرگیاش را نشان دهد. آنقدر به یاد میآورد تا به یاد آورده شوم. آنقدر دریا به تلاطم میافتد که بالاخره ماهی آن را ببیند.