نگـاه · نامه‌هایی دور از هیاهو نامه دوازدهم

نامه دوازدهم

هما در آنسوی دیگر

امروز یازدهم سپتامبر است. بیست پنج سال بعد از آن عصر داغ شهریور در خانه‌ی مامان مهری در کرمان. حالا من در نیویورک زندگی می‌کنم‌، اولین شهردار مسلمان بر سر کار است، چندین جنگ در هر گوشه‌ی دنیا به راه و من صبح‌ها هر روز با کابوس بمباران در تهران از خواب بیدار می‌شوم.

تو اما آن روز خوشحال بودی. دخترکی ۹ ساله تکیه داده به پای مادربزرگت که با یک دستش توت را چایی می‌زد و با دست دیگرش تو را نوازش می‌کرد. همه بودیم! مامان مهری و بابا محمد و دایی‌ها و خاله‌ و دختردایی‌ و پسر دایی و برادر و مادر و پدر، همه بودیم. انگورهای سیاه حیاط داربست‌ها را سنگین کرده بودند و درخت انجیر شاخه هایش پر بود و سایه‌اش سخاوتمند.

بساط عصرانه به راه بود، کره و مربای آلبالو، عسل راور، پسته‌ی تازه از رفسنجان و چایی کمرنگ برای بچه‌ها. دایی از برنامه‌ی بازسازی خانه حرف می‌زد و بابا محمد نه می‌آورد. آفتاب تیز بود و داغ، حتی از پشت پرده‌های کلفت خانه راهی پیدا می‌کرد که بتابد وسط لیوان چای تو و رنگین کمان شود روی قالی. آن قالی‌های جفت پس سرمه ای. یکیشان اینجاست پیش من در نیویورک و آن دیگری در هلند پیش بردارت.

تلویزیون روشن بود، یادم نیست چه می‌دیدیم، شاید یک فیلم یا سریال بود، هرچه بود به یکباره قطع شد و خبرگوی مستاصل خبری از ناکجایی دور و گنگ را با دلهره‌ای ناآشنا خواند. برج‌های دوقلو در نیویورک مورد اصابت هواپیماهایی ربوده شده قرار گرفتند و فرو ریختند.

تو نمی‌دانستی نیویورک کجاست یا چرا این برج‌ها دوقلو بودند و یا چرا باید کسی هواپیمایی پر از مسافر را دیوانه‌وار بکوبد وسط یک ساختمان. تو در باغ عدن بودی، جوی عسل جاری و انگورهای رسیده فراوان. اما آن روز عصر دنیای خیلی‌ها در نیویورک زیر و رو شده بود و دنیای تو هم همراهش. نخ دنیای تو در آن سوی دیگر در آن ثانیه‌های غریب در رفته بود و تو هیچ نمی‌دانستی.

مامان مهری طاقتش زودتر از همه تمام شد و رفت، انجیرها و انگورها خشکیدند، باغ‌های پسته را بمباران کردند و خانه هیچ وقت بازسازی نشد و کم کم مخروبه‌ای شد رها شده.

تو آمدی به نیویورک، به شهر برج های دوقلوی فرو ریخته. آمریکا بعد از حمله به افغانستان و عراق امسال جنگی با ایران آغاز کرده و تهران- و باقی شهرها- هر روزِ عید امسال بمباران شد.

تو حالا بی‌تاب یک عصر داغ در حیاط خانه‌ی کرمان روی قالی‌های جفت در کنار مادربزرگی و دلتنگی نفست را بریده. از کثیفی بی‌امان نیویورک به تنگ آمده‌ای و گاهی فکر می‌کنی برگردی و خانه را بازسازی کنی. هر از گاهی از روی گوگل‌مپ به حیاط خانه سرک می‌کشی، درخت انجیر هنوز سبز است اما نمی‌شود دید که انجیر می‌دهد یا نه.

من به تو و به آن روز بارها و بارها فکر کرده‌ام، گهگاهی حتی تو را که آن روز در بیخبری‌ای معصومانه چای هورت می‌کشیدی به آغوش گرفته‌ام و زار زار گریه کرده‌ام. برای تو و همه‌ی بچه‌هایی که سال‌ ها بعد تاوان می‌دهند. بارها با خودم فکر کردم که اگر آن روز عصر برنامه‌ی تلویزیون به یک باره قطع نمی‌شد، اگر برج‌ها فرو نمی‌ریختند، اگر هواپیماها دزدیده نمیشدند... آیا انگورها هنوز روی داربست بودند و قالی ها جفت کنار هم؟

بی تابی غریبی گاهی عصرهای تاریک این ناکجا آباد را در خودش می بلعد و من وسط اینجا و آنجا به دنبال تو میگردم، تو که در آنسوی هیاهو صادقانه معصومی.
گاهی توی متروی گرم و زهوار دررفته ی نیویورک چشمهایم را روی جوانکهای سرخوش و بی خانمانهای درمانده میبندم و خیال میکنم که با مامان مهری به بازار رفته ای، چند سیب و چند پیاز و ماست و شیر به دست در مغازه ی فالوده فروشی نشسته اید. تن اش گر میگرد از داروهای شیمی درمانی و تو هیچ نمیدانی که این گر گرفتنها زودتر از موعود خاکسترش میکند. فالوده ات را میخوری و با خودت حساب کتاب میکنی که شاید پول های عیدی ات تا ته تابستان بکشد و چندتا نوشمک دزدکی دیگر از سوپری سر کوچه بخری. بوی تند شاش زیر دماغم میزند، باید در این ایستگاه قطارعوض کنم به سمت بروکلین.

تقریبا هر روز به تو فکر میکنم، به تو زیاد فکر میکنم و هربار گم و گیج تر از بار قبل تو خاطره ی دورتری میشوی، پیچیده در نوستالژی های رمانتیک این غربت بی صاحب. خیلی دلم میخواست یکی از این روزها ببینمت، در آن سوی دیگر همه ی این هیاهو ببینمت و بگویم که نترس، همه ی آنچه از آن میترسی اتفاق می افتد اما تو تاب می آوری، همه ی ما با همه ی سختی و تلخی و درناکی اش تاب می آوریم، نترس جانم و تا میتوانی انجیر بخور!

نویسنده هما سرابی
خطاب به هما در آنسوی دیگر
تاریخ ۱ مهر ۱۴۰۵