نگـاه · نامه‌هایی دور از هیاهو نامه سیزدهم

نامه سیزدهم

به معلمی که هرگز سر کلاسش نبودم

معلم عزیزم،

سلام

نمی‌دانم این نامه به دست شما می‌رسد یا نه، حالا که شما در دنیای زندگان نیستید. گرچه اینجا هم این روزها زندگی کم جریان دارد. به هر حال، فکر می‌کنم کلمه ماندگارترین نوع خاطره است و اگر برای شما بنویسم، شاید چیزی از این هم‌زمانی عجیب با شما ثبت شود؛ خاطره‌ی سایه‌ی درختی ستبر بر داغی تنِ مسافری در یک تابستان.

اولین‌بار شما را در هنرستان پیدا کردم. تابستان ۱۳۸۵، تهران، هنرستان سوره‌ی دختران، کارگاه نمایش.

نشسته بودیم روی موزاییک‌های خنک کف کلاس و «غروب در دیار غریب» را نمایشنامه‌خوانی می‌کردیم. من دیو بودم و می‌خواندم:

«اما قصه‌گویان از همان روز
در نقل‌ها از مردم زشت گفتند،
که با زدن نی پرنده‌ها و آدمیان رو سحر می‌کنند!
و برکه‌ها و گل‌ها رو خشک!
و اگر مردی هم‌قسمش رو برای دو سکه در این صحرا کشت، به شهر برگشت و گفت دیدم که مرد زشتی اونو پاره کرد، مردی که سحر می‌کرد و خون می‌خورد و نعره می‌کشید و دندون تیز می‌کرد.
ما به دنیا آمده بودیم، به دنیای قصه‌ها ــ و به دنیا!»

قصه البته خیلی قبل‌تر از شما با من بود. آن سال‌های کودکی، هر داستانی را که می‌خواندم، پایانش را باب میلم عوض می‌کردم و دوباره می‌نوشتمشان. در کودکی، نویسنده بودن کار دشواری نبود انگار.

اما نمایش برای من با شما شروع شد. یادم هست «دیوان نمایش» را همراه پدر از خیابان انقلاب خریدم؛ ششم اردیبهشت ۱۳۸۶، کتابسرای نیک. هنوز جای‌جای آن پر است از دست‌نوشته‌هایم؛ از کشف مهم آن روزها که بر تن کتاب مانده. گاهی «دیوان» را باز می‌کنم و خط دختری را می‌بینم که هنوز نمی‌داند سال‌ها بعد کتاب را با خودش خواهد برد جایی بسیار دورتر از انقلاب. هنوز نمی‌داند بعضی کتاب‌ها فقط کتاب نیستند؛ تکه‌ای از شهرند،تکه ای از یک خاطره ی جمعی، تکه‌ای از خانه، تکه‌ای از وطنی که می‌شود با خود حملش کرد.

یکی از همان روزهای نوجوانی که روی نیمکت‌های چوبی نشسته بودم و صدای کولر آبی کلاس را پر کرده بود، مقنعه‌ام را شبیه نیم‌تاجی روی موهای ژولیده‌ام گذاشتم و خانم نگارِ «سلطان مار» شدم و خواندم، برای آن روزهایی که هنوز نیامده بود انگار:

«ای شادی‌های نوجوانی خداحافظ. ای زر و زیور بی‌مقدار ارزانی آن‌ها که ارزششان همان ارزش توست. ای موی آراسته، پریشان باش! و ای اندام نرم، آزار تن‌پوش سخت بر تو مبارک! ای دیوارها از برابر چشمانم برداشته شوید و ای بیابان راه‌هایی را که در تو رها شده‌اند نمایان کن! من که هرگز جز بالشی نرم نداشتم بر سنگ‌های تو سر می‌گذارم و خار مغیلان تو اینک بستر من است.»

بعدها فهمیدم بعضی جمله‌ها زودتر از زندگی به آدم می‌رسند و جایی در آینده منتظر می‌مانند تا معنا پیدا کنند. شاید یکی از چیزهایی که از شما یاد گرفتم همین بود؛ اینکه نمایش روی صحنه تمام نمی‌شود. بعضی جمله‌ها سال‌ها بعد، جایی در زندگی آدم، دوباره اجرا می‌شوند. شاید نمایش همین‌طور ساخته می‌شود. یکی قصه ای تعریف می‌کند و دیگری قصه را باور، و آخر سر یک نفر می ماند که نقش را بازی کند.

سال آخر هنرستان اقتباسی از «مجلس ضربت زدن» داشتم. قطامه برای من یک زن نبود؛ هفت زن بود و یکی از آن‌ها عاشق.

بعد از بازبینی، آقای ک. گفت:

«قطامه نمی‌تونه عاشق باشه.»

و مجوز اجرا نداد. آن روز شاید هنوز نمی‌دانستم این «نمی‌شود»ها چقدر قرار است در زندگی تکرار شوند. من می‌خواستم نویسنده‌ی بزرگی شوم. می‌خواستم از شما یاد بگیرم. خیال می‌کردم سال‌ها وقت هست؛ شما هستید، من هم هستم، شهر هم هست و نمایش هم، هرچند سخت، راه خودش را پیدا می‌کند. اما شما هم مثل دیو از شهر رانده شدید و سیب‌های زرِ باغِ دانایی را تنها خوردید.

آخرین بار که شما را در شهر دیدم، تالار وحدت بود؛ نمایش «افرا، یا روز می‌گذرد». آن روزها معنای «روز می‌گذرد» را نمی‌فهمیدم؛ اینکه این آخرین بار است، آخرین اجرا در ایران. آدم معمولاً نمی‌داند کدام دیدار، آخرین دیدار است که اگر می‌دانست، با دقت‌تر می‌دید.

بعد شما رفتید. و از وقتی رفتید، انگار مدام «تندباد بود و غریو اندوه و افسوس.» بعد از دانشگاه، من هم رفتم. بعد از نوشتن سه نمایشنامه و مجوز نگرفتن یک اجرای دیگر، بعد از ژاله، رفتم. آن وقت‌ها فکر می‌کردم رفتن یعنی عوض‌کردن جغرافیا. نمی‌دانستم آدم چیزهایی را با خودش می‌برد که هیچ گمرکی نمی‌تواند وزنشان کند: خیابان انقلاب مثلاً، نیمکت‌های چوبی هنرستان، صدای کولر آبی، کتاب‌هایی که گوشه‌هایشان تا خورده، نمایش‌هایی که اجرا نشدند، جمله‌هایی که اجازه‌ی گفته‌شدن پیدا نکردند. و حالا سال‌هاست که من هم، همان دیوم؛ در دیاری غریب و آویزان به ریشه‌های این درخت کهن. اما عجیب است؛ هرچه دورتر شدم، بعضی چیزها نزدیک‌تر شدند.

اینجا هرگز لذت به تماشا نشستن نمایش‌های شما را از دست ندادم. در استنفورد و برکلی، ریشه‌ها مرا می‌کشاندند برای شنیدن ایران، برای دیدن آنچه از وطن برایم باقی مانده بود. وطنی که گاهی نه خاک بود و نه مرز؛ وطنی که خلاصه می‌شد در چند ساعت تاریکی سالن و نوری که روی صحنه روشن می‌شد. یادم می آید، روز آخر اجرای «چهارراه»، در گوشه‌ی آن رستوران، برایتان می‌خواندیم:

«دنیا دیگه مثل تو نداره، نداره، نمی‌تونه بیاره…»

و باور کنید ندارد، آقای بیضایی. همان شب روبه‌رویتان نشستم، می‌خواستم همه‌ی این‌ها را بگویم. از آن کلاس، از دیو، از خانم نگار، از قطامه، از آن درخت کهن و از اینکه سال‌ها معلمم بودید، بی‌آنکه هیچ‌وقت سر کلاس‌تان نشسته باشم. اما نگفتم. نمی‌دانستم از کجا شروع کنم. حالا دارم همان حرف‌های ناگفته را می گویم.

اجرای دوم «داش‌آکل»، باور نمی‌کردم دیوِ مرگ، تمام‌قد کنار تن نحیف شما ایستاده باشد و باز هم شما از بالای آن بالکن، دست روی سینه، در برابر تشویق تماشاگرانی که ما بودیم به تماشا، تعظیم کنید.

شنیده بودم در روزهای بیمارستان، چشم از هم باز نمی‌کردید، مگر وقتی برایتان از اجرا می‌گفتند و از واکنش تماشاگران. که نمایش، هوای نفس‌کشیدن بود برای شما.

روزی که رفتید، نتوانستم شاهد آن خاک باشم که «پهلوان پاک خفته‌ی روز» را فرو می‌برد. نزدیک بهار اما، با یک سنبل آمدم. نشستم روی چمن‌ها، زیر سبزی آن کاج بلند که زنگی از شاخه‌اش آویزان بود. باد که می‌وزید، زنگ به صدا درمی‌آمد و آمدن پیر نوروزی را وعده می‌داد. وعده می‌داد که این «روز می‌گذرد».

همانجا گوش دادم به صدای شما:

«ز گهواره تا گور زور است و زور
خداوند زور را درافتی به گور
به نفرین چرا باید آغاز کرد
به اشک از چه داری دو چشم نمور»

حالا امضای شما مانده میان «هزار افسان کجاست؟» و «نمایش در ایران»، و این بار بزرگِ ایرانی بودن روی دوشِ ما. حالا صدایتان از لابه‌لای کتاب ها می آید، از همین اتاق، خیلی دورتر از ایران که «سیاه» را بلند می‌خواند:

«بشکن، بشکنه، بشکن
من نمی‌شکنم، بشکن
اینجا زندونه، بشکن!
دریای خونه، بشکن!
دنیا ویرونه، بشکن!
غم فراوونه، بشکن!
رعد و بارونه، بشکن!
این آسمونه، بشکن!
بشکن! بشکن!» 

نویسنده مدیسه بطحایی
خطاب به به معلمی که هرگز سر کلاسش نبودم
تاریخ ۱۵ مهر ۱۴۰۵