نگـاه · نامه‌هایی دور از هیاهو نامه ششم

نامه ششم

به کودکی که متولد نشد

بارها خواسته‌ام برایت نامه بنویسم، اما تو غیب شدی و تلاش‌هایم برای بازگرداندنت بی‌فایده بود. اگر نمی‌خواهی مادرت باشم، بیا دست‌کم رفیق هم بمانیم.

دختر یا پسر عزیزم،

حالا چند ساله‌ای؟ کجای این هستیِ بی‌انتها ایستاده‌ای؟ بر این زمینِ سنگین یا در سبکیِ آسمان، در پرواز؟

نامت را «نوا» می‌گذارم. تو صدای منی؛ سخن بگو تا بشنوم.

صدا در میان سکوت شنیده می‌شود و سکوت به خرد نیاز دارد. کاش خردورز باشیم تا صداها را بشنویم.

کاش بیاموزیم دیگری را ببینیم؛ خشمش را، اندوهِ تلنبارشدهٔ سالیانش را. کاش او را بشنویم، بی‌آنکه شتابی برای گفتن داشته باشیم.

ما اشتباه کردیم و اشتباه‌هایمان را سال‌ها تکرار کردیم. ما به اندازهٔ کافی گوش ندادیم.

دختر یا پسر عزیزم،

بهار گام‌هایش را در کوچه‌پس‌کوچه‌ها گم کرد و تو غایب ماندی, کاش دوباره دلتنگت شوم؛ آن‌قدر که میل به حیاتِ تو بار دیگر در من آشکار شود.

راستی، در این سال‌ها که مادرت نبودم، درنگ و تأمل را آموخته‌ام. تمرین می‌کنم دیگری را ببینم و در دیدنِ او، بارها و بارها خودم را یافته‌ام.

دلم می‌خواهد قطب‌نمای زندگی‌ام خرد باشد و اندیشه؛ نه ترس، نه شتاب و نه عادت.

زنی که دوست داشت مادرت باشد

۲ ژوئیهٔ ۲۰۲۶

نویسنده سمیرامیس کیا
خطاب به به کودکی که متولد نشد
تاریخ ۳۱ تیر ۱۴۰۵