نامه هفتم
به او که با ترس زندگی کرد
ببین زمان چطور میگذرد! سی سال از آن نامهای که به خیال خام خود، با صداقت برایت نوشته بودم گذشته است. همان نامهای که حقیقتِ نهفته در آن را به راحتی انکار کردی، و مرا بلافاصله پس از نوشتنش پشیمان.
جوان بودم و خام و در جوانی، انسان هنوز سنگینی سهمگینِ بار حقیقت عریان را نمیشناسد. حقیقتهایی که مدام و اغلب به عمد پوشانده میشوند تا چشم و گوش آدم به ندیدن و نشنیدن آنها عادت کند. تا وقتی برسد که تلنگری، گوشهای از آن را چون پوستِ بدنِ زنی که سالها پوشیده بوده است نمایان کند و بیننده را بیشتر از اینکه از دیدن زیبایی و لطافت آن دچار هیجان کند، دستخوش تنش فراوان از نادیدهها بنماید.
آن زمان، نمیدانستم که آدمها چقدر میتوانند از دیدن تصویر واقعی خود در آینه مضطرب شوند و چطور با حرص و به دست خود همواره پوششی را بر حقیقت میکشند، و برای بقای این پوشش ساختگی تا تخریب خودِ حقیقت پیش میروند. نمیدانستم که با اینکه حقیقتِ بیرتوش درون روبروی ماست تا دیده شود، میتوان پشت به آن کرد، بلندتر از همه دربارهاش با شجاعت حرف زد، در حالی که در مواجهه با آن از همه شکنندهتر و ناتوانتر بود. نمیدانستم این رویارویی برای آدمی که عادت به دست و پنجه نرم کردن با درون خود ندارد چنان سخت است که حاضر است آینه و حامل آن را با هم بشکند، راوی حقیقت را متهم به دروغگویی کند، قلمش را نابود کند، و جانش را به شک آلوده سازد. همهٔ اینها را با دقت و تلاش فراوان انجام دهد تا خود مجبور نشود با سایههای درونی خود روبرو شود.
سه ماه بعد از نوشتن آن نامه، وقتی روی تخت بیمارستانی در لندن برای عمل جراحی قلب بستری شدی و همهٔ اطرافیان، که عادت به دیدن آن رنجوری و ضعفِ تن به جای هیبت همیشگی تو نداشتند، مرا بابت افتادنت بر آن تخت پر از لوله و دستگاه ملامت کردند، تازه متوجه عمق حماقت نوشتن آن نامه شدم. همانی که بدون آنکه محتوای آن را به کسی بگویی، همه از وجودش با خبر بودند. همان نامهای که همه گفتند ترکشهایش بر جانت نشست و باعث سکته تو شد.
و من همانجا، در آستانهٔ جوانی، با دیدن آن عکسالعمل مهیبی که نمیدانستم چراست و از کجای درون تو بر میخیزد، نشسته بر روی نیمکتی در کنار هاید پارک در وسط لندن، تصمیم گرفتم که دیگر هرگز در زندگیام نامهای ننویسم. در زیر باران، دست از نوشتن شستم، چرا که گمان میکردم کلمات، وقتی از جنسِ عریانِ حقیقت باشند، پیش از آنکه پیوند دهنده باشند، ویرانگرند. وقتی تقاصِ حقیقتگویی را با ابتلا به عذاب وجدان به خاطر بیماریات پس دادم، به خود نهیب زدم که هیچ حقیقتی، هرچند بزرگ، ارزش بیمار شدن و در هم شکستن یک انسان را ندارد. قلمم را شکستم و به مغزم که برای نوشتن بیتابی میکرد، هشدار دادم که تو حقیقت را نمیدانی پس حق نداری درباره آن چیزی بگویی. از آن پس من هم یاد گرفتم چطور با ظرافت و پیچیدگی، حقیقت را پنهان کنم، چرا که نمیدانستم با واکنشهای به آن چه باید بکنم. منی که عادت به صراحت و صداقت داشتم، به یکباره اهل تعارف شدم.
و حالا، پس از سالهای طولانی و عبور از فرود و فرازهای بسیار، روزگار دوباره از من خواسته است تا نامهای بنویسم. انگار سرنوشت با پوزخندی مرا به همان نقطهٔ ترسناک، به همان سطرها و به همان گره باز نشده میان من و تو برگردانده است. گویی روح آن نامه، شاهد دست و پا زدن منِ بیتجربه در میان گرههای به هم تابیده خود بود و در تمام این مدت، در گوشهای از زمان منتظر مانده بود تا من به پختگی و بلوغ خواندن دوبارهٔ آن برسم. من این چالش را قبول کردم تا به عنوان فرصتی برای محک زدن خود از آن استفاده کنم.
امروز که این نامه را مینویسم باید اعتراف کنم که با وجود عهد سی ساله و اصرار من بر سکوت که دیگر هرگز برایت از حقیقت ننویسم و بگذارم در همان آرامش ساختگیات باقی بمانی، هرگز سوالهای ذهنم کمرنگ نشدند. با اینکه سالها گذشته، هنوز یادم هست که آن روزها چقدر دلم میخواست از تو بپرسم: چطور میشود یک عمر در میدانِ کلام، مدام از شجاعت و حقیقتخواهی سخن گفت، اما در خلوت عمارت درون خود، اینچنین از دیدن واقعیت عریان به وحشت افتاد؟
سالهای زیادی که نه مینوشتم و نه جوابهای سؤالهایم را پیدا میکردم، نمیدانستم با آنچه تو خودت به من یاد داده بودی چه کنم. با آن لحن پرصلابت و نگاه نافذت به من میگفتی انسان بزرگترین دشمن خویش است، چرا که بیمهارت است. بیعرضه در مواجهه با خود و اعتراف به کمبودهایش. ناتوان در قبول مسئولیت سخت خروج از گل و لای باتلاقی که در آن گیر کرده است، و ضعیفتر از رشد دادن بذر وجود خود. همین بیعرضهگی، همین ناتوانی و همین ضعف، او را ترسو می کند. آدم ترسو معمولا قایم میشود ولی وقتی عامل این ترس خود او است، نمیتواند از خود قایم شود. او یاد میگیرد که چطور به درون خود رفته، حقیقت را از خود جدا، و آن را در گوشههای پنهان روح و روانش با مهارت پنهان کند تا دیگر خودش هم آن را نبیند که مجبور شود با ضعفی فلج کننده از آن بترسد. اینها همه را تو به من یاد میدادی و تأکید میکردی آدمیزاد میتواند روی چشم و گوش خود فیلتر روی فیلتر سوار کند تا بتواند واقعیتهای عریان را به میل خود حذف، سانسور یا تحریف کند. آدمی که قدرت مواجهه با درون خود را ندارد فقط با پنهان کردن حقیقت است که شجاعت زندگی بدون ترس را یاد میگیرد. همانگونه که یاد میگیرد چگونه حقیقت را خواب کند تا خواب خوش خودش را آشفته نسازد. از من خواسته بودی حواسم به فیلترهای خودم باشد و هرگاه حقیقتی را واقعبینانه و عریان روبروی تو میگذاشتم با لبخندی تشویقم میکردی. همیشه به من و صراحت بیفیلترم افتخار میکردی مگر آن جا که از سر عادتی که داشت در من شکل میگرفت واقعیتهای خودِ تو را به رویت میآوردم. انگار مواجهه با آن آینه، فراتر از توان و پهنای روح تو باشد، به یکباره با طوفانی از عصبانیت و بدخلقی ولی تحت عنوانهای پیچیدهای چون نقد یا چالش فکری، نهال دیدگاههای تازه جوانه زدهٔ مرا کمرمق و بیجان میکردی. آنقدر در عرصهٔ کلام دست و پا میزدی و مانور میدادی تا آخر حرف خودت را به کرسی بنشانی و با این پیروزی کلامی، آینه را از جلوی چشمهایت کنار بزنی. بشر در یافتن راههایی برای فرار از خویشتن چه خلاق است!
آن روزها، که ذهن جوان من هنوز رابطهٔ مستقیمی بین این واکنش و آن آینه برقرار نکرده بود، شیدای طبع حقیقتخواهیات بودم بی آنکه بتوانم سایههای سنگین و لایههای پیچیده ترسهای درونت را ببینم. پس تمام همت و شجاعت ناچیزم را جمع کردم و به جای زبان، از قلم استفاده کردم و آن نامه را نوشتم. گمان میکردم اگر در خلوت، دور از هیاهو و برانگیختگی گفتگوهای حضوری، کلمات را بخوانی، شاید مرا جدی بگیری. امروز که به گذشته مینگرم، میبینم چقدر در ناخودآگاهم، مثل کودکی در جستجوی معنا، با تلاشی بی وقفه، به دنبال تأیید تو میگشتم. تأیید تویی که عزیزترین برایم بودی ولی رضایتت آنقدر دور و دستنیافتنی بود که هیچکس در هیچوقت نمیتوانست تو را خشنود سازد.
بعدها فهمیدم که وقتی آوازهٔ نامهٔ سکتهآور من بر سر زبانها افتاده بود، به همه گفته بودی نامهٔ مسخره و بیارزشی بوده که ارزش خواندن را هم نداشته است چه برسد به بیماری برای آن. شاید همه حرف تو را باور کردند و دست از ملامت من برداشتند ولی من تو را خوب میشناختم. آنقدر که میدانستم نامهام را خواندهای، خوب و چند بار هم خواندهای. این را از نگاههایت که تغییر کرده بودند میفهمیدم. نامه را خوانده بودی اما چون دیدن آن نقطهٔ کور برایت تابآوردنی نبود، تصمیم گرفته بودی با ابزار انکار، مرا هم با خودت در آن چاهِ تاریکِ کتمان پنهان کنی. و من برای مدتی طولانی دچار حس دوگانهای بودم که عجیب بود. از یک طرف از اینکه دفنم کرده بودی رنج میبردم ولی از طرف دیگر، از اینکه آنقدر تو را میشناختم که دستت برایم رو شده بود به خودم افتخار میکردم. انگار از عمق دفنشدگی، روزنهای به درون تو باز کرده بودم و از ورای آن تو را در سکوت تماشا میکردم. شاید همان روزها بود که حس همدردی عجیبی با تو پیدا کردم و تصمیم گرفتم که با تو بر سر آن حقیقتها نجنگم. به جای عصیان علیه منکِر خود و حمل سلاحهای سنگین که همیشه بیفایده، خستهام میکردند، آنها را زمین بگذارم و انرژی و وقتم را صرف ورود مسالمتآمیز به دنیای پنهان تو کنم. همین سالها صبوری با تو بود که مرا به درد تو نزدیک کرد و در من حس شفقت زیاد نسبت به تو پیدا شد. با همین حس بود که فهمیدم تو در شکافی دردناک و وحشتناک میان خواستههای ایدهآل و طبع لطیف عدالتخواهیات از یک سو، و آسیبهای فلجکننده و گرههای گشودهنشدهٔ درونت از سوی دیگر، دست و پا میزنی. چقدر سخت و طاقتفرساست که انسان مجبور باشد مدام نقش یک قهرمان بیعیب را بازی کند!
با اینکه صبورانه و بیتوقع با تو همدردی میکردم ولی رگههایی از ملامت هم در من مانده بود که گاهی سرک میکشیدند و مرا زخمی میکردند. کاش همانجا، در برابر قلم من، به جای اصرار بر غرور و نمایش شجاعتی آهنین، صادقانه به این پوشه دروغین اعتراف میکردی. اگر قبول میکردی که از فرو ریختن این تصویر بیعیب وحشت داری، راه را برای من کمخطرتر میکردی. اما تو راهی آشناتر را انتخاب کردی. همان راه آسانی که با قضاوتی زهرآلود، همیشه عموم آدمهای سطحی را به خاطرش ملامت میکردی: سنگسار کردن راوی، برای فرار از ترس از مواجهه با حقیقت درون، تا شجاعت دروغین و توهمآمیز محفوظ بماند.
درست است که تخریب منِ راوی، مرا به سکوتی طولانی فرو برد ولی در تمام این سالها، هیچگاه شکی نداشتم که حرفهایی که به تو میگفتم و یا در آن نامه نوشتم نه بیارزش بودند و نه قابل انکار. آنها فقط تو را به فضایی مهآلود و غریب میبردند که مایل به دیدن آنها نبودی، جایی که یادآور ناتوانیهایت بود و زخمهای درمان نشدهات را به رخت میکشید. تو میخواستی برای همیشه از آن آسیبها رها باشی و راه این رهایی را در شعارهای حقیقتخواهی و ادعای توانمندی مطلق پیدا کرده بودی. و چه دوگانگی فریب کارانه و خطرناکی!
میدانستی ترسها و ناامنیها واگیر دارند؟ وقتی مرا متهم به دروغگویی کردی، با اینکه به حقیقت حرفهایم شک نداشتم، ولی بذری از بیاعتمادی در جان من کاشتی که سالها همپای من رشد کرد و قد کشید. چشم باز کردم و دیدم جهانم لرزان و تیره شده است، در هر نگاهی به دنبال یک انکار پنهان میگشتم و در هر کلامی، سایهٔ یک تهمت قریبالوقوع را سرک میکشیدم. فیلترهایم روز به روز بیشتر شدند. ترس درونم، به بهانهٔ مصونیت از من، پیلهای به دورم کشید تا بتوانم با ظاهری پر قدرت و زیبا در میان جمع بمانم ولی روز به روز مرا بیشتر به عمق خود فرو برد تا جایی که دیگر نگاهم به زندگی و جمع آدمهای دور و برم پر از یک ترس تیره و شکی مبهم شده بود.
حالا که پس از سی سال، این نامه را مینویسم، از خودم میپرسم: چگونه از این ترس و شک نهادینهشده رها شدم؟ شاید باورت نشود، اما من به کمک همان روشهای تحلیلی، همان فیلترزداییها و همان نگاهِ عریانی که خودت به من آموخته بودی، از آن پیله آزاد شدم. من با میراثِ فکری خود تو، از سایهٔ سنگین حضورت عبور کردم. و چه عبور سختی بود. مرا در گوشهای منزوی گیر انداخت و مجبور به پوستاندازی کرد تا بتوانم قدرتی، اینبار واقعی، پیدا کنم. قدرتی که به من توان حمل حقیقت کاستیها و آسیبهای درونم را میداد.
وقتی پیش از رفتنت، در آن روزهای پایانی، معذرتخواهی کردی، دلم میخواست به چشمانم خیره شوی ولی چشمانت دیگر آن قدرت سهمگین را نداشتند. بیرمق، خسته و بیحوصله، انگار نه از من، که از سنگینی بار تمام پوششهایی که خود با دست خود بر حقیقت زندگی کشیده بودی معذرت میخواستی. نگفتی بابت چه چیزی متأسف بودی، اما دیگر فرقی هم نمیکرد. من دیگر آن جوانی نبودم که تشنهٔ تأیید تو باشد یا در دلش کینهای برای ملامت کردن بپروراند. من از بند آن دلخوریهای کوچک و بزرگ عبور کرده بودم. در انزوای خود، رشد کرده بودم. تو و رفتارها و واکنشهایت را با دقت دیده و خوانده بودم و حالا ذهنم به شکلی شفاف میتوانست آن نقاط را به هم وصل کند و از بین شکلهایی که به وجود می آورد، درسهایی به من بدهد. یاد گرفته بودم که وقتی انسان در برابر آسیبها، حقارتها و دردهای انسانی کم میآورد (و چه کسی است در این جهان که کم نیاورد؟) نباید آینهٔ روبریش را بشکند. آموخته بودم که باید شهامت داشت و در آینه نگریست. باید توانست درد دیدن زخم مشمئز کننده را یکبار با شجاعت تحمل کرد، به جای اینکه با فرار از آن، تا ابد جان خود و اطرافیان را با چنگال انکار خراشید.
در بیمارستان، وصل به آن دستگاههای سرد و بیروح، با نگاه کمسو و شکنندهات، با همان منِ آرمانیِ قدیمی اما اینبار درهمشکسته، کاغذ و قلمی خواستی و با دست لرزان نوشتی: ”زخمهایت خوب شدند؟“ و من دلم گرفت، چرا که فهمیدم دیگر چیزی نمانده است و نفسهای آخرین را میکشی. به آخر خط رسیده بودی و پوششهایت را دیگر نمی توانستی محکم نگه داری. آنها در حال ریختن بودند و خودت داشت برملا میشد. قسم میخورم که درون شکننده و عریانت را لحظهای دیدم هر چند دیگرانی که گرد تختت بودند، فقط یک محتضر بیمار و خسته را میدیدند. آنها گمان کرده بودند منظور سؤالت، زخمهای دستم است. اما من و تو در آن اتاق پر از صدای بوقهای یکنواخت دستگاهها، خوب میدانستیم از چه حرف میزنی. در پاسخت نوشتم: ”زخمها خوب نمیشوند، بسته میشوند تا ما نمیریم ولی جایشان تا ابد میماند“. و تو، در آخرین تلاش و با آخرین تقلا برای حفظ آن جهان ساختگی پر از انکار، با ته ماندههای قدرتت نوشتی: ”به روی زخمزننده نیار!“ و یکبار دیگر ولی برای آخرین مرتبه، مرا غافلگیر کردی. پناه گرفتن در انکار درون، چه ریشهٔ عمیق، پیر و مقاومی در جان انسان دارد که حتی تا دم مرگ نیز، انسان حاضر نیست رهایش کند.
شاید توان ”ندیدن“ آخرین حربهٔ ما زندههاست که با مردن زمین میگذاریم. بعد از آن، اگر لحظهای باشد پر از دیدنهای اجباری حقیقت است.
حالا دیگر سالها گذشته است و زمستان عمر من هم فرا رسیده است. آنقدر طول و عرض جغرافیا را پیموده و در میان کتابهای تاریخ در زمان عقب و جلو رفته و در میان آدمیان گشتهام تا این حقیقت تلخ را به عنوان بخشی از سرنوشت انسان پذیرفتهام: پناه گرفتن در سایهٔ انکار و حفظ ظاهر قدرتمند، عادت سادهتر، مطلوبتر و مصلحتآمیز برای ماندن در بین جمع است در حالی که زیستن شجاعانه با حقیقتِ عریان و بی فیلتر درون، راهی است سخت، ناهموار، پر از صرافت و موجب انزوا. اما این سختی، درد و تلخی انزوا از آن راه سادهتر، لذتبخشتر است چرا که سرانجام خود از سنگلاخی تبدیل به پناهی برای نه تنها حقیقت درون خود که برای حقیقتهای آواره اطراف هم میشود. نمیدانم من از شدت احترام برای تو و یا خوش شانسی روزگار بود که قدم در راه دوم گذاشتم و به جای فرار از ترسهایم، یاد گرفتم که چگونه حتی گاه با دردی جانکاه، به درونم خیره و با آنها مواجه شوم. ترسهایم نرفتهاند، ناپدید نشدهاند، دور و بر من هستند. اما ما دیگر دشمنان هم نیستیم. حالا من، هم قد آنها شدهام و ما با هم رفیق، صمیمی و آشنا شدهایم. آنها اکنون، در این روزگار تنهایی، همراهان صادق، ساکت و وفادار من هستند حتی در میان شلوغیهای جمع. هر جا می روم یک لشگر ترس به همراه دارم که مرا با افتخار به عنوان دوست خود به ترسهای جدیدی معرفی می کنند. نه آنها و نه اینها هیچکدام از من نمیترسند. آنها را بغل میکنم، با هم میگوییم و می خندیم و بعد از هم خداحافظی میکنیم تا دورهمی بعدی.
ژوئن ۲۰۲۶/ تیرماه ۱۴۰۵
نیویورک