نامه هشتم
به جانان
جانانم، پسرم
روزی که پا به این دنیا گذاشتی، بهترین روز زندگی ما بود.
تو برای من و مامان تبدیل شدی به نقطه پرگارِ هستی. و تمام دنیای تازه ما، تمام آرزوها و زندگیمان عاشقانه دور وجود زیبات شروع به شکل گرفتن کرد. زیباترین بهانه شدی برای تجربه یک حس بینظیر: عشقِ بلاشرط.
جانانم، خاطرهی آن روزی که با هم کنار رودخانهی هادسون قدم زدیم٬ تا ابد به شفافیت همان روز با من است.
کمی دمق بودی. گفتم بیا بریم با هم قدم بزنیم. در مسیر همیشگی کنار رودخانه٬ ازت پرسیدم: «از چیز خاصی ناراحتی؟»
آرام شروع کردی به صحبت کردن. گفتی: «بابا، من خیلی خوشحال نیستم.» پرسیدم: « چرا؟» گفتی: «نمیدونم. من همه چیزهایی را که فکر میکردم خوشحالم میکند دارم، اما انگار اینها خوشحالم نمیکند. یک لحظه خوشحالم میکند و تمام میشود. انگار خوشحالی واقعی نیست.»
گفتم: «جانانم٬ خوش به حالت! تو در ۱۴ سالگی به این نتیجه رسیدی، در حالی که برای من ۴۸ سال زندگی٬ و تجربه سنگین کووید طول کشید تا به این حقیقت برسم… بیا فکر کنیم و ببینیم در کدام لحظههای زندگیات خوشحالی عمیق را با تمام وجودت حس کردی؟»
شناگر قهار من که مثل ماهی شنا میکردی و مدال میآوردی٬ گفتی: «اولین مدال شنایم» پرسیدم: «چرا؟» گفتی: «چون برایش تلاش کرده بودم و به دستش آورم»
گفتم: «باز هم بگو» گفتی: «وقتهایی که پدر پسری باهم دوچرخهسواریهای طولانی و اسکی میکنیم.»
گفتم : «بیشتربگو». گفتی: «وقتهایی که با کسانی که دوستشون دارم، با فامیل و دوستهام٬ هستم. مثل وقتهایی که میریم ایران و با خانواده وقت میگذرونیم. مثل وقتایی که میریم کالیفرنیا… اون لحظهها، لحظههای خوشحالیاند.»
پرسیدم: «جانان، چه چیز مشترکی بین همه این تجربهها هست؟» گفتی «نمیدونم.» گفتم: «نخ مشترک بین تمام این تجربهها، فرصتهایی است که با کسانی که دوستشون داریم میگذرونیم. وقتهایی که فرصت میکنیم به هم بگیم و نشون بدیم چقدر همدیگر رو دوست داریم.» بیاختیار به تو که همیشه از کودکی بیپروا و پررنگ عشق و دوست داشتنت را ابراز میکردی گفتم: «جانانم، پسرم٬ ما هیچکدوم نمیدونیم تا کی وقت داریم، اما بهتره تا وقتی فرصت هست، قدر دوست داشتن رو بدونیم و دوست داشتنمون رو برای اونهایی که برامون ارزشمندند ابراز کنیم.»
لحظهای فراموش نشدنیای بود، برق زیبای چشمانت و آرامشی از نوع ابدیت که در وجودت شروع به جوشش کرد گویی آبی بود بر تمام آتش بیقرار وجودت. بعد از آن گفتگو، در سکوت و آرامش، روی نیمکت نشستیم و دقیقههای زیبایی همدیگر را در آغوش کشیدیم و به رودخانه چشم دوختیم. بعد شانه به شانه و دست در دست هم به خانه برگشتیم.
نمیدانم دست تقدیر چطور درست ده روز قبل از سفرت٬ آن عشق و آرامش و گفتگوی ناب را رقم زد. نمیدانم آنروز٬ آن حرفها از کجا آمد٬ اما هنوز هربار یادم میاد٬ دلم میلرزد. انگار آرامش غریب قبل از طوفان بود.
تصویر چند روز بعد در فرودگاه، وقتی که با مامان به ایران میرفتی را هرگز از یاد نمیبرم. آن نگاه زیبای آخرت٬ چهره آرام و مصممات٬ قامت برافراشتهات٬ و آن آغوش گرمت تا دوباره در آغوش کشیدنت، تا ابد در یادم خواهد ماند. چقدر بزرگ و باوقار شده بودی.
کمتر از یک روز پس از ورودم به تهران بود که خبر دادند تصادف کردی. از میرداماد تا کرج مسیری یک ساعته بود که قرنها گذشت. جلوی در بیمارستان وقتی دیدم که نگاهها دزدیده میشدند فهمیدم که چه شده اما هنوز در دل امید داشتم که اشتباه کرده باشم. وقتی مامان گفت: «رضا جانم٬ جانان رفت پیش مامانم٬ پیش مامان فرشته…» زمین زیر پایم دهن باز کرد. ذرهذره ذوب شدم. نیست شدم. نابود شدم٬ لامکان و بینشان شدم… از آن لحظه تا امروز، هر ثانیه عمریست و هر لحظه قرنیست که در انتظار دوباره دیدنت میگذرد. با دردی که هیچوقت قرار نیست کم شود.
همیشه به این فکر میکنم که حکمت آمدن و رفتنِ کوتاه اما عمیقِ تو چه بود. فهمیدم که عرض عمر چقدر مهمتر از طول آن است. فهمیدم که گاهی چهارده سال زندگی میتونه از صدها سال زندگی طولانی، پر بارتر و پر برکتتر باشه. با عشقت چه دلهایی که جلا دادی٬ چه دیدههایی که بیدار کردی٬ و چه زیباییهایی همچنان به نام وعشقت شکل میگیرد. رفتن تو برای من، گویی فراخوانِ یک مسیر جدید بود؛ مسیری که شاید دست تقدیر چید تا در فرصتی دوباره و با نگاهی دیگر به دنیا و معنای زندگی نگاه کنم.
سفر ابدی فرزند شاید تلخترین تجربهی انسانی باشد؛ چیزی که هیچکس تا آن را تجربه نکند، درکش نمیکند. اما گاهی این آغاز سفری دیگر است. این سفر برای من آغاز نشد تا قبل از تسلیم و باور. باور اینکه تو با رفتنت تمام نشدی. رفتنت فرصت بیداری و آگاهی شد برای عشقت٬ برای عشق ورزیدن. در این دو سال، به این نتیجه رسیدم که شاید حکمت ماجرا همین بود؛ اینکه با رفتن تو٬ از آن «نقطهی پرگار» وجودت٬ دایرهای بزرگ به تمام هستی باز کنیم٬ بهانهای برای بودن٬ دیدن و عشق ورزیدن به تمام ابعاد جهان و دیگران. و تو عشق پدر، بهانهای بودی و هستی برای تجربه عشق بلاشرط، عشقی خداگونه و خدایی شدن که شاید هدف غایی پای نهادن ما در این جهان خاکی باشد.
جانانم، پسرم٬
در کشتی طوفانزده کوچک خانواده ما پس از رفتن تو٬ عشقت به جای «لنگر» در عمق این دریای درد و طوفان٬ «بادبان» کشتی ما شد برای گذر از این طوفان.
تا ابد به عشقت جانانم، بادبان جان و جهانم.